همه زنو شوهرا سر سفره نشستن پیش هم فقط شوهر من رفت ی جا دیگه نشست ،تازه بین اونا از همه کوچکتر ماییم
از اونور سفره داد میزنه فلان چیز میخوای ،ی نفرم گفت نگاه کن بغل دستت خالیه نمیاد بشینه داد میزنه از اینور
میخوامم رفتنی خونه ی دعوای حسابی بکنم
خیلی دلم گرفت غذا هم نتونستم بخورم