سلام دوستان.وقتتون بخیر. خیلی درموندم. نمیدونم باید چه کنم.من حدود ده سال پیش ازدواج کردم.دو تا بچه دارم.ازدواجم رو با عشق شروع کردیم.اما بعد از گذشت چند سال حالا دیگه هیچ خبری نیست...مشکل من الان فقط این نیست که چرا عشقی وجود نداره...مشکلم اینه که من یه گوشه ی قلبم از شوهرم نفرت عمیق دارم.ولی گاهی واقعا حس میکنم هنوز عاشقشم.بشدت از چشمم افتاده...بخاطر بلاهایی که سرم اورده...نمیتونم باهاش رابطه خوبی داشته باشم. و الان توی بر زخم انگار...انگار نمیتونم ببخشمش.اصلا حس اعتماد و امنیتی ندارم تو زندگیم.نمیدونم متوجه منظورم میشید؟حس میکنم این زندگی دوامی نداره.خیلی دلسرد و مایوس شدم...
درمن یک تیمارستان وجود دارد یک تیمارستان با هفتاد تختخواب هفتاد تختخواب با هفتاد دیوانه و سخت ترین کار دنیا را من میکنم زمانی ک ازمن میپرسند خوبی؟ ومن باید یک تیمارستان هفتاد تختخوابی را ارام کنم و با متانت صادقانه ای بگویم بله امروز خیلی خوبم ....🤍دیدم ک برنداشت کسی نعشم از زمین..خود نعش خود به شانه گرفتم گریستم...🖤
ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.
من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.
سلام عزیزم متاسفانه عدم اعتماد و دروغگویی باعث سردی و این مشکلات میشه، یا باید بخاطر بچه ها همسرتون رو تحمل کنید و خودتون رو سرگرم کاری کنید که تاحد امکان فکرتون آزاد شه و زندگی رو بااین وضع ادامه بدید و تلاش کنید با همفکری و کمک بزرگترها کمی سازشتون بیشتر شه، اما اگر واقعا راهی نیست و غیر قابل تحمله آخرین راه جدایی هست. ولی اینکه میگی گاهی دوباره عاشقش میشی یعنی اینکه جا داره فرصت بدید بهم تا دوباره بینتون عشق ایجاد شه. سعی کنید بیشتر به مسافرت و تفریح و مهمانی و ... برید فداکاری زیاد برای فرزندان گاهی مادر رو آنقدر فدا می کنه که محو میشه و تبدیل میشه به یک خدمتکار تمام وقت