دیگه واقعا خسته شدم انقدر که گریه کردم چشمام پف کرده سرم داره میترکه
ماجرا برمیگرده به یک ماه پیش
ما از تبریز اومدیم تهران از روزی که پا گذاشتیم تهران همسرم برادرشو هی تحریک میکرد که بیا تهران بیا بیا بیا
خلاصه چند بار منم باهاش بحثم شد که بعدا خودش پشیمون شد
قرار بود امروز واسه پسرم دندونی بگیریم
کیک سفارش داده بودم
آش دندونی درست کرده بودم
چند مدل فینگر بود
شوهرم خودشو زد به مریضی و خوابید
منم گفتم چه عیبی داره فردا میگیریم
امشب ساعت دو شب از خواب بیدارم کرده که پاشو داداشم اینا قزوینن یه ساعت دیگه میرسن منم جیغ و داد کردم چون بد خواب شم چند روز سردرد میگیرم
گفتم مگه اینجا کاروانسرا یا هتل هر ساعت دلشون بخواد بیان
جیغ و داد کرد واسه اینکه پسرم بیدار نشه بلند شدم
آش دندونی رو ریختم بیرون و شام پخته بودم ریختم بیرون
بادکنک آرایی کرده بودم همشو ترکوندم این جنی شد
هر چی از دهنش در میومد بارم کرد
اینکه بچه طلاقم
اینکه تو فقر و روستا بزرگ شدم
گفت تو ج*ن*د*ه ای و فحش های امسال اینا
منم گفتم مادرت و اون زنداداشت
اومد موهامو کشید کوبید تو سرم
انگشتش کرد تو چشمم
منم گفتم اه دل من میگیرتت مطمئن باش
گفت لباساتو جمع کن صبح میفرستمت تبریز بچه رو هم ازت میگیرم ی کاری میکنم حسرت بچه حسرت یه هزاری رو دلت بمونه
نمیدونید چقد داغونم
میگه لیاقت تو همون بابای ناتنیت هست
به جون پسرم دیگه بریدم هیشکی رو ندارم حرفمو بزنم
میشه دلداریم بدید
بگید چیکار کنم
به خدا حدود نیم ساعت کل بدنم گز گز میکرد