بعد از دوسال ارتباط با کسی که دیوانه وار عاشقش بودم و دوسش داشتم الان دوسه ماهه کاملا جدا شدیم طوری که شماره هامونو عوض کردیم ، پسره ( داداش زنعمومه) با اینکه حرفایی زده که باید تا الان آرش متنفر میشدم اما هنوز دوسش دارم ته دلم ، دیشب خواب دیدم تو بیمارستانه و معدشو عمل کردن ( قبلا میدونستم معده درد عصبی داره یعنی ناراحت میشه معده درد میگیره ) انگار تازه از اتاق عمل اومده بود بیرون بیهوش بود گفتم حالا که منو نمیبینه برم یه دل سیر نگاهش کنم ، رفتم داشتم نگاهش میکردم یهو بیهوش اومد بعد بهم میگفت تروخدا منو ول نکن میگفتم نه باید برم الان خانوادت میان منو میبینن شر میشه ، میگفت نه کسی به فکر من نیست هیچکی نمیاد نرو تروخدا منم که رفتم خانوادشو صدا کنم ( زنعموم و مادرش) تو راه کلی سگ وحشی بهم حمله میکردن به سختی رد شدم ازشون ، بعد که رفتم سراغشونو از اهالی محلشون پرسیدم گفتن همون سگا که بهت حمله کردن اونا خانواده پسره بودن 😰 من همیشه همه خواب هام تعبیر میشه به واقعیت تبدیل میشه الان نگرانم میترسم اتفاقی براش افتاده باشه
با توجه به دعوایی که داشتیمم نمیتونم برم خبرشو بگیرم چند بار واسه آشتی پیش قدم شدم ولی نهایت میرسیم سر خونه اول 🤦♀️ هر چی بهش توجه میکنم نسبت بهم بی اهمیت تر میشه 😭 زنعموم و مادرش باعث جداییمون بودن الانم هر وقت منو میبینه حرصمو در میاره از داداشش تعریف میکنه