۲ساله خوبه دیگه بگو بی قراری میکرد دل تنگی خونهرو میکرد،من پسرم۶سالش میریم مسافرت یه هفته بیشتر بشه برگشتنی میگه اخ جون بریم خونه دلم واسه اسباب بازیام تنگ شده بود،۲،۳سالش که بود که خیلی بدتر بود بهونه میگرفت
میدونی من از چی میترسم ک همین داداش مثلا مهربون وقتی ببینه به حرفش نکردم .رو سرم خراب بشع و ه ...
تو که کاری نمیکنی که بخواد اذیتت کنه،مطمئن باش زنشم نمیذاره هردیقه بیاد به تو سر بزنه،شایدم زنش میترسه بری اونجا داداشت هی بیاد بهت سر بزنه بهش یاد میگه بهت بگه بری خونه بابات
اره منم خواهرم جدا شده بود با یه بچه کوچیک،اونم شاغل بود بچشم مامانم نگه میداشت از سرکار میومد خونه ما غذاشو میخورد ولی میگفت شب میرم خونه خودم که البته خونشم تو ساختمون خالم بود،منم شبا باهاش میرفتم که تنها نباشه،ولی بعد۱ سال خالم اذیتش کرد دیگه کلا اومد خونه مامانمینا،که اون زمان منو داداشمم مجرد بودیم و بلاخره اونم اذیت میشد
اره منم خواهرم جدا شده بود با یه بچه کوچیک،اونم شاغل بود بچشم مامانم نگه میداشت از سرکار میومد خونه ...
بعد ۳،۴سالم ازدواج کرد ولی خب اون مدت احساس میکردم اذیت میشه با اینکه بچش تنها نوه بود داماد و عروس دیگه ای نبود ولی خود من چون مجرد بودم خیلی وقتا باهم بحثمون میشد