دلم میخواد بمیرم ، هر روز که میگذره به بی عرضگیم بیشتر پی می برم ، داداشم منو وادار کرده چادر بپوش برو دانشگاه در حالیکه من اصلا وضعم بد نیست من از چادر متنفرم ، بعدازظهر ماشین و برداشتم خورد به دیوار هر چی فحش از دهنش دراومد گف حالا خوبه مال اون نیس بابامم تهرانه ، خستم هر روز سرزنش هر روز سرکوفت هر روز اجبار به چیزی که دوسش نداری
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
چرا حرف های نا امید کننده می زنی عزیزم همیشه راه حل هست بگو من بزرگ شدم و به عنوان یک دختر که باید خودش رو حفظ کنه.. از یه چادری هم بیشتر مراقب هستم و خودم رو حفظ می کنم...بیا خودت من رو ببین
شنیدن کی بود مانند دیدن ، نمیدونی من از بعدازظهر تا الان چقد سرکوفت از داداش سگمو مامانم شنیدم
منم کشیدم این چیزارو گذشته رفته الانم زندگی به مرادم نیست اما خودکشیم راهش نیست
من هم از مادرم کشیدم هم از شوهرم انقدر همون مادرم بهم تهمت انگ رابطه با پسرارو زده که من هیچوقت اینکاره نبودم یا شوهرم انقدر عذابم داده اما چی کنم این سرنوشت منه
مامان من چمدون میاورد میداشت جلوم میگفت برو دختر من نیستی یبار پاشدم برم همونجا افتادم زیر کتکاش شد بار اخرش بگه برو همیشه کتکم میزد سر هرچیز بیخود تااینکه سنم بیشتر شد منم ناخوداگاه حین کتک خوردن عکس العمل نشون میدادم دیگه نزد دید زورش بهم نمیرسه