سلام.
کسی هست از بعد ازدواج اینطوری شده باشه؟
مجردیام درسم خوب بود به جزسال کنکور ک دیگه ازدواجم داشت قطعی میشد.
کلی رویا داشتم واسه خودم ک مستقل شم، سرکار برم، با دوستام وقت بگذرونم. ولی الان هرچی فکر می کنم چ هدفایی داشتم یادم نمیاد، انگیزه ای ندارم.
من همیشه چارچوب های اخلاقی سفت و سخت داشتم، جای خوشگذرونی و تفریح درس میخوندم، حس می کنم بزرگتر از سنم مجبور بودم بفهمم و زندگی کنم.
الان هم ک سختتر شده شرایطم. هیچ پشتیبانی جز خدا ندارم، وقتی یه مسئله ای پیش میاد و مثلا ناراحتم از خانواده شوهرم، یا رفتارای خودش، مامانم هی میگه گذشت کن خدا میبینه، هیچی نگو،... همیشه منو بی دست و پا بارآوردن بعد توقع داشتن تو شرایط بحرانی مثل یه آدم قاطع و محکم برخورد کنم.
خیلی دلم گرفته... انگار یادم رفته کی بودم خیلی عجیبه برام ک گم شدم تو زندگیم.
همیشه تنهام، همیشه تو خونم، دیگه حتی حوصله غذا درست کردن برا خودمم ندارم.
حس میکنم خانواده همسرم با این ک فامیلن ولی خیییییلی از من و زندگیم سو استفاده کردن هیچ وقت نذاشتن دوران اوایل ازدواج حس نو عروس بودن داشته باشم، اونطوری که باید احتراممو نگه نداشتن، قدردانی نکردن و همیشه متوقع اند و من خشمی ک ازشون دارم هرگز از دلم نمیره درحالی که همیشه باهاشون مهربونمو دلم میسوزه.
حس میکنم نسبت ب سنم روش زندگی بلد نیستم زرنگ نیستم. خیلی سادم. و الان واقعا اذیتم.
فقــط دلم میخواست درد و دل کنم یکم.