سلام خانوما
امشب با مادرشوهرم دعوا کردیم اعصابمو بهم ریخت لعنتی
خب بزارید تعریف کنم ببینید واقعا تقصیر کار کی بوده و در آخر بگید چیکار کنم مرسی
خب ما طبقه بالا مادرشوهرم میشینیم تازه یه سال ک اومدیم خونه خودمون
یه پرنده مرغ مینا داشت شوهرم ک وقتی نامزد بودیم خونه مادرشوهرم اینا بود بعد ک اومدیم خونه خودمون مادرشوهرم گفت ببرین خونه خودتون منم میگفتم من بدم میاد و نمیتونم خلاصه اونا هم خیلی اصرار نکردن و اونجا موندگار شد تا همین چند روز پیش ک این پرنده بیچاره مریض شد و شوهرم برد پیش دامپزشک و براش دارت تجویز کرد مادرشوهرمم سریع گفت من نمیتونم داروهاشو بدم ببرین خوبش کنید خودتون
شوهرم اینو برداشت آورد خونه خودمون
ما هم خونه خودمون یه قناری داری
خلاصه منم به شوهرم گفتم چرا آوردیش این قناری کم سر و صدا میکنه اینم اضافه میشه منم باردارم حوصله سر و صدا ندارم
شوهرم گفت خب مامان نمیتونه دارو هاشو بده اگه هر روز میری پایین داروهاشو بدی ببر پایین
خلاصه دگ جیزی نگفتم تا دیروز ک من داشتم کارامو میکردم این قناری و مینا هم تند تند آواز میخوندن و یه لحظه هم ساکت نمیشدن منم اعصابم خورد شد و سردرد شدم (قبلا سابقه سردرد عصبی داشتم )حالا سردرد شدم ک هیچ چون باردارم هیچ دارویی هم نمیتونم مصرف کنم
بعد من اعصابم بهم ریخت مینا رو با دارو هاش بردم پایین دادم به مادرشوهرم گفتم من سردرد شدم این اینجا باشه من میام داروهاشو میدم
اونم چیزی نگفت
بعد امروز ک یکم خواب بودم بعدم بیدار شدم یادم رفت برم داروشو بدم شوهرم بهم گفت چرا داروشو ندادی تو ک بردیش پایین منم یکم ناراحت شدم و رفتم ک دارو رو بدم شوهرمم پایین بود شوهرم از رفتار من ناراحت شد و با غیض قفس رو برداشت و گفت اینو میبرم بالا جرعت داری دست بزن بهش
منم ک میخاستم داروشو بدم همبن طور مات موندم ک چرا شوهرم جلو مادرشوهرم و دایی شوهرم اینا همچین رفتاری باهام کرد
خیلی ناراحت شدم مادرشوهرم برداشت گفت اعع چرا اینجوری کرد منم گفت چمیدونم بابا این دارو کاری نداره ک باید چند قطره بریزی تو آبش همین بعدم اومدم بالا خونه خودم
یکم با شوهرم بحث کردیم بعد شوهرم رفت پایین نمیدونم چی بیاره اومد بالا گفت چرا به مامانم بی احترامی کردی منم گفتم چی گفتم مگ گفت ها مامان میگه گفتی بهشون ک شما نمیتونید همین چند قطره دارو و بریزید برای این پرنده
منم چشام چهارتا شدم گفتم آخه من کی همچین حرفی زدم
خلاصه شوهرم حرف منو باورد نکرد گفت واستا مامان و صدا کنم روبه رو کنیم منم گفتم باشه
اعصابم خورد شده بود ک حرفی ک نزده بودم رو گفته بود
مادرشوهرم اومد بالا خلاصه خیلی باهام بحث کردیم بازم میگفت آره تو همچین حرفی زدی واقعا
منم از این همه پرویی خندم گرفته بود گفتم باشه شما راست میگی ولی بدونید یه خداس بزرگی هست ک از همه چیز خبر داره و همه چیز رو میدونه
بعدم خانوم ناراحت شد گفت میناتون برای خودتون از ایم به بعدم ما مثل دو تا غریبه زندگی میکنیم بعد رفت پایین
بعد شوهرم رفت پایین انگار فهمیده بودن ک تقصیر من نبوده و شوهرم طرفداری منو کرده بوده
حالا موندم چجوری بامادرشوهر و شوهرم رفتار کنم؟؟
شما بودید چیکار میکردید