...عزیزم سلام🤍
من بارها از تو نوشتم... از تو، از چشمات، از پیرهن آبیت، از حرفات و تک تک حرکاتت.
خودت نمیدونی ولی برام خیلی واقعی شدی. تو با من زندگی میکنی... من هر روز بیدارت میکنم باهم غذا میخوریم بیرون میریم دعوا میکنیم همو بغل میکنیم و...
ولی این کلیشه ها شاید فقط توی خیال باشن، اما من تو رو دیدم واقعی واقعی دیدمت مطمئنم که واقعی بودی چون وقتی پوستت رو لمس کردم نرمی بدنت رو زیر انگشتام حس کردم چیزی که توی خیال حس نمیکردم.
میدونی اولین بار کجا دیدمت؟
وقتی خواب بودی... تو خواب بودی و دنیا غرق سکوت بود من نشستم کنارت... زیر نور مهتاب تک تک اجزای صورتت رو وارسی کردم با شک و تردید از اینکه شاید باز هم واقعی نباشی انگشتم رو خیلی آروم بردم لای موهات... اینجا وقتی دیدم واقعی هستی خیلی خوشحال شدم و یه صدایی بهم میگفت مال خودمی... مال خوِد خودم. خم شدم روی گردنت حرارت بدنت رو حس کردم و صدای نفس هات رو واضح تر شنیدم قبل از اینکه گردنت رو ببوسم یهو تکون خوردی و من قبل از اینکه بیدار شی خودمو جمع و جور کردم. آروم چشمات رو باز کردی البته باز باز نه... نیمه باز... با اون چشمای خمار و پر از خوابت بهم لبخند زدی و گفتی هنوز نخوابیدی؟
قبل از اینکه چیزی بگم دستم رو گرفتی و من رو کشوندی تو بغلت موهام رو بوسیدی و دستات رو دورم حلقه کردی. من هنوز تو شوک بودم قلبم محکم تر از همیشه میزد و اینجا بود که برای اولین بار حس کردم که دیگه ترس از دست دادنت رو ندارم. نفس هات خیلی زود دوباره عمیق شد و حلقهی دستات که منو اسیر کرده بود شل تر شده بود.
گرمای بدنت و صدای قلبت زیر گوشم برام غیر قابل باور بود. دوست داشتم خودمو از حصار دستات بکشم بیرون و بازم بهت خیره شم و اونقدر نوازشت کنم که مطمئن بشم اینبار تو خیال نمیبینمت...
دومین بار باز هم وقتی بود که توی تاریکی رو به روی هم وایساده بودیم توی چشمات خیره شده بودم و دوست داشتم که بیشتر بهم نزدیک شی نمیدونم این خواسته رو به زبون آوردم یا خودت فهمیدی ولی سرت رو به نشونه تایید تکون دادی و اومدی جلوتر، خم شدی و حالا صورتت دقیقا مقابل صورت من بود دستم رو آوردم بالا و سرت و بین دوتا دستام گرفتم خدای من... من هیچ وقت از دیدن تو خسته نمیشم... توی تاریکی چشمات برق میزد و من تمام تلاشم رو میکردم که خودم رو توی چشمات ببینم.
من دیدم... من خودم رو توی چشمای خوشگلت دیدم و اون لحظه حتی خودم رو هم فراموش کردم.
انگشتام رو بدون اینکه لحظه ای از تنت جدا کنم کشیدم روی گردنت و بعد دستم روی قلبت متوقف شد... هنوز توی چشمات خیره بودم...
قلبت... من خودم رو توی چشمات دیدم و توی قلبت حس کردم...
مدام جاده چالوس گردن و قلبت رو مرور میکنم... مدام مرور میکنم که چقدر اون لحظه برام پرستیدنی بودی...