۷ سال عروسی کردم خونه مامانم و من تو تهران چسبیده به هم بود یعنی پنجره هامون روبرو ... همیشه پنجرشونو می بستن محلم نمیکردن خونم نمیومدن من و شوهرمم میرفتیم یه حرکت و حرفایی میزدن که سه ماهی یبار یه شامم خونشونم نریم من و شوهرم باهاشون حرف زدیم هزارتا کار کردیم بازم عوض نشدن تصمیم گرفتیم بریم شمال خونه بگیریم اونم ماله پدرشوهره خونه میده به ما ... بهشون گفتیم داریم میریم شمال اصلا نگفتن نه نرو بمون نزدیک ما باش حتی موقع رفتنم گفتم ۳ روز دیگه میرم بوسمم نکردن بیخیال مجردم بودن همینجور بیخیال بودن شوهرمم دید اینجوری نرفت خونمون خداحافظی هم نکرد ... الان ۴ ماهه شمالم فقط ۳ بار زنگ زده اونم رایگان بوده براش😭😭😭 فقط میپرسه چند متره جات چطوره هوا چطوره چند پدرشوهرت خونه گرفته برات همین 😭😭😭 دیگه نمیگه بیام ببینم بچم کجاست مامانم که همون زنگم نمیزنه چه دلی دارن این پدر مادر رو چی میشه بهشون گفت ؟؟؟؟ دیگه ابرومم که رفته تصمیم گرفتم زنگم زد یه خط در میون بردارم دیگه میخوامشون چیکار همیشه موقع خواب یکم اشک میریزم بعد میخوابم 😭😭😭😢😢😢😢