بعضی وقت ها از کار خوبم حس خوبی نمیگرم بیشتر حس نگرانی میگرم .مثلا دوستم دو روز پیش اومد وسایل هاشو گذاشت خونه ما رفت .البته اجازه گرفت وازمم صد تومن پول قرض گرفت .میدونم که احتیاج داشت .چون نا مادرش از خونه بیرونش کرده بودش .الانم وسایل هاش اینجاست .نمیدونم کار درستی کردم یا نه .
دوستم گفت یه چیز الکی بگو خانوادهت نگران نشن .ولی منم راستشو به خانواده ام گفتم .گفتم نمیتونم دروغ بگم.اینم بگم میخاست بمونه ماهم مهمون بودیم گفتم برو فردا بیا مهمون دعوتیم واقعا هم مهمون دعوت بودیم نمیشد نرم .گفتم فردا بیا .البته نمیدونستم میخاد بمونه .خودمم ناراحت شدم که رفت .خونه اون یکی دوستش.خلاصه اومد خونمون .و شب رو موند .خلاصه من طوری نیستم که باهاش همدردی کنم 😐 ینی موندم چی بگم آخه . ولی خب احترام شو تو خونه داشتیم و پذیرایی خوب .فقط من یکم ضعیفم و دستم درد میکرد و اینکه پری بودم حوصله نداشتم و به خاطر مسعله آیی ناراحت .خلاصه سعی کردم بهش بد نگذره .امروزم بلیط داشت بردم با ماشین گذاشتم تو اتوبوس تا بره خونه خاله اش تهران .
خلاصه نمیدونم بهش خوش گذشت یا نه ؟کار درستی کردم یا نه ؟واقعا براش ناراحت بودم و استرس داشتم .نمیدونستم چطور همدری کنم.هستین بقیه شو بگم ؟