من ناخواسته بودم چون مادرم پسر میخواست و من دختر بودم ی جورایی همیشه انگار من جرمی کرده باشم از اینکه دخترم بزرگ شدم مادرم ناراحت میشد دلم میترکید از حاضر بودم زنده ب گورم کنن صدای گریه مادرم را نشنوم چون او خدای دومم بود یادمه بهم کادوی ممتاز شدنم پول دادن از مدرسع رفتم دادم ب مادرم یادمه تو مدرسه اش نذری میدادن نمیخوردم میبردم برا مادرم یادمه نمیذاشتم مادرم بعد غذا بلند شه چون وقتی میدیدم نشسته راحت دلم نمیومد بلند بشه هرروز همه کارای خونمونو میکردم تا سالاد درست میکردم که خانوادم خوشحال باشن داداشم بعد من دنیا اومده بود بچه ها ارزوم لبخند پدر مادرم بود یادمه مادرشوهرم غذای مورد علاقه پدرمو درست کرده بود غذایی ک بابام عاشقش بود هر کاری کردم نتونستم بخورم گفتم بذارید میبرم خونه میخورم بردم دادم بابام ی النگو داشتم کار کردم خریدمش بابام چک ماشینش داش برگشت میخورد رفتم گفتم بیا برو بفروشش مشکلتو حل کن یادمه مادرم مریض شد دوماه خوابید نذاشتم منت مادرشم بکشه خودم کنیزیشو کردم انواع غذا براش درست کردم مامانم خیلی زود خوب شد ولی
هیچوقت منو نخواستن هیچوقت
داداشم دست روم بلند کرد با ۱۵سال سن پدرم خندید مادرمم گف حق داره
رفتم از اون خونه و الان ۴ روزه رو تشک خوابیدم ولی دختری ندارم که بیاد مواظبم باشه خدا ب من پسر داد قربونش برم اونم حواسش بهم هست ولی دختر داشتن لیاقت میخواد کاش دنیا بهم یه دختر بده ی روزی بدون دختر نذارنم تو قبر چون میترسم هیچکس برام گریه نکنه