خداروشکر شوهرم با باباش دعواش شد که تصمیم گرفت بره از خونه حتی لباس و وسایلم جمع کردیم چون پدرشوهرم تو دعوا گفت برو از خونم بیرون.یه قدم مونده بود تا خوشبختی که گریه و زجه مادرشوهرم منصرفش کرد و موند.الان همش امید دارم که تو این مدت که همش تو خودشه و اینا دنبال خونه میگرده که بریم.کاش از کنار اینا میرفتیم دیگه حوصله شون رو ندارم خدایی