.یک روز نشده به بدبختیام فکر نکنم و گریه نکنم. از وقتی خواهرم طلاق گرفته زندگیم داغون شده کم مونده منو از خونه بندازن بیرون همش دنبال ارسشه همش میگه مادرم زودتر بمیره این خونه رو بگیرم. نرفت واسه خودش خونه نگرفت تمام اثاثش تو اتاقم ریخته میگفت میخوام شماها بمیرید اینجارو بگیرم
28سالشه یه پسر 5 ساله داره هرشب با دوستپسرش بیرونه بچشو میذاره پیش شوهر سابقش . دیگه خسته شدم از زندگی مزخرفم...