یه پسر هشت ساله دارم ، خودمم رفتم توچهل ، از نظرجسمی وروحی نه خودم ونه شوهرم توان بچه دوم نداریم ولی نگران تنهایی بچمم ، همش آینده جلو چشممه من چکار کنم ، هرشب کارم شده گریه
من دوستم همسن منه ۲۲سالشه الان ومن دخترم ۲سالشه بادوستم همیشه باهمیم دوستم هنوزازدواج تکرده وقتی مادراون حامله بود منم بودم بچه هامون همبازی شدن دوستم با خواهرش۲۰سال اختلاف سن داره🙄
هر چی بیش تر می گذره،بیش تر به این شعر می رسم که می گه:غرض رنجیدن ما بود از دنیا که حاصل شد....//خدا گر پرده بردارد ز روی کارِ آدم ها....چه شادی ها خورد بر هم....چا بازی ها شود رسوا....یکی خندد ز آبادی....یکی گرید ز بر بادی....یکی از جان کند شادی....یکی از دل کند غوغا....چه کاذب ها شود صادق....چه صادق ها شود کاذب....چه عابد ها شود فاسق....چه فاسق ها شود عابد....چه زشتی ها شود رنگین....چه تلخی ها شود شیرین....چه بالا ها رود پایین....عجب صبری خدا دارد که پرده بر نمی دارد!! //سر بر شانه ی خدا بگذار،تا قصه ی عشق را چنان زیبا بخواند که نه از دوزخ بترسی و نه از بهشت،به رقص درآیی،قصه ی عشق،انسان بودن ما ست!!//
من دوتا داشتم دختر به اصرار همه وچون خودم هم بچه کوچیک خیلی بی نهایت دوست دارم الان سومی باردارم اما میخواستم واسه دل شوهرم پسر بشه که قسمت نبود ویه دختر خانم خوشگل قرار اضافه بشه ومن هم کاملا پرونده زایمان ببندم مادرشوهرم میگه سال دیگه بیاری پسر شوهرم گفت باردار بشه خواسته وناخواسته 10 قلو پسر هم باشه برابر باسقط میشه 31 سالم
خدایا به خودم قول دادم همه چی روبسپرم به خودت ممنونم بابت نعمت های قشنگت