یه پسر هشت ساله دارم ، خودمم رفتم توچهل ، از نظرجسمی وروحی نه خودم ونه شوهرم توان بچه دوم نداریم ولی نگران تنهایی بچمم ، همش آینده جلو چشممه من چکار کنم ، هرشب کارم شده گریه
الان ۳۲ سالمه اخه میترسم نه آینده ی پسرم شدید تنهاس نمی دونم کدوم کار درست بجه بیارم یا نه با این وضعیت گرونی من این یکی رو کامل دارم تو رفاه بزرگ میکنم اما اگه دوتا بشن به سختی میرسونم
دوتا پشت سر هم میاوردی بهتر بود.سختی زیاد داره اوایل.مال من الان ٢ و ٣ هستن.خیلی بهتر شدن.همه جا هوای هم رو دارن.راحت باهم کنار میان.دعوا هم دارن ها ولی خیلی هم رو دوست دارن.مثلا دخترم براش از روی کتاب نقاشی هارو نشون میده یا دوتایی خمیر بلزی میکنن.ولی اگه حوصله نداری نیار.مادر من توی ٣٢ سالگی برادرمو ب دنیا اورد.هیچوقت درست برای داداشم وقت نذاشت.
من اختلاف سنی اینقدرزیادو دوست ندارم چون سن بالاباشه بچه تو۳۰ ۴۰سالگی پدرمادرشوازدست میده
دیر ازدواج کردن اونا....
دیگه عمر دست خدا عه.۳۰ سالگی هم خدای نکرده پدر و مادرش رو از دست بده یه آدم بالغ و بزرگه بچه ی ۴ ساله که نیست.
هر چی بیش تر می گذره،بیش تر به این شعر می رسم که می گه:غرض رنجیدن ما بود از دنیا که حاصل شد....//خدا گر پرده بردارد ز روی کارِ آدم ها....چه شادی ها خورد بر هم....چا بازی ها شود رسوا....یکی خندد ز آبادی....یکی گرید ز بر بادی....یکی از جان کند شادی....یکی از دل کند غوغا....چه کاذب ها شود صادق....چه صادق ها شود کاذب....چه عابد ها شود فاسق....چه فاسق ها شود عابد....چه زشتی ها شود رنگین....چه تلخی ها شود شیرین....چه بالا ها رود پایین....عجب صبری خدا دارد که پرده بر نمی دارد!! //سر بر شانه ی خدا بگذار،تا قصه ی عشق را چنان زیبا بخواند که نه از دوزخ بترسی و نه از بهشت،به رقص درآیی،قصه ی عشق،انسان بودن ما ست!!//
من ۳۹ سالمه و بچه دومم تازه امده. اولی ۹ سالشه. خیلی توان میخواد ،بچه دوم راحته و شیرینه و این حرفها درسته اما باید بدونی مثل اولی نیست، یکی دیگه هم داری که کلی کار داره، کارهای مدرسه و از طرفی دلش میخواد مامانش مال خودش باشه.
منم ذهنم با این موضوع درگیره ی دختر ۱۸ ماهه دارم و بارداری هام سخت میشه بعد دوتا سقط برا دخترم ک باردار شدم نه ماه استراحت مطلق و سرکلاژ و هر روز دوتا ٱمپول و اینا بچم ب دنیا اومد واقعا با این همه مشکلات نمی دونم راه درست کدومه