خیلی داغونم ، خیلی سخته کسی که همش تو رویاهات زندگیتو باهاش تصور میکنی ، همه لحظات خوب و بدتونو پیش بینی میکنی واسه خودت بعد یهو سر هیچ و پوچ بذاره بره و کلی حرف چرت و پرت بگه بعدم که بهش میگی چرا داری ازم میگذری بهونه بیاره و بگه من صد سال بگذره ام ازت نمیگذرم ولی گذشت و رفت ،😔 قسمت بدش اینجاست که داداش زنعمومه همش ازش چیز میز میشنوم هی میام فراموش کنم خواهرش با حرفاش قلبمو آتیش میزنه ، هیچکدوم از خانوادش راضی نبودن اما این میگفت من باهات زندگی میکنم نه اونا ، اما خودشم تنهام گذاشت ، چقدر رو حرفاش حساب میکردم ، اوایل چقدر مرد رویاهام بود ، مرد عاشق زندگیم چرا اینجوری شد 😭 اومد منو عاشق کرد تا به زندگی تو روستا و همراه مادرش راضی بشم گفتم قبول باشه چون دوستت دارم با اینکه من بچه تهرانم یک هفته ام نمیتونم تحمل کنم روستا رو ( نمیگم بده ولی من تواناییشو ندارم قصد جسارت ندارم خدانکرده) با تمام این شرایط دوسال به پاش وایسادم تا آقا گوسفنداشو کشاورزیشو جمع کنه بیاد شهر ما ، اول گفت میام بعد بهونه آورد که مامانم تنهاست و وقتی بهش میگم خب قبلا که ازم خواستگاری کردی ام تنها بود چرا اومدی سمت من منو درگیر خودت کردی میگه حالا که شده 😔 و با تو دوسال مجازی بودم با مادرم ۳۰ سال واقعی و عشق مادر فراتر از تویه با اینکه من اصلا هیچوقت از مادرش بدم نمیومد و چیز بدی نگفتم ولی این حرفا رو گفت بهم
خیلی سختمه حسرت آغوشی که همش تصورش میکردم و هیچوقت نتونستم تجربه ش کنم رو داشته باشم
حسرت فقط یکبار گرفتن دستاش
حسرت یکبار محکم بغل کردنش و یک دل سیر نگاه کردن به چشمای خوشگلش
ولی مجبورم دیگه هیچوقت نگاهش نکنم هر جا دیدمش باید گناهمو بدزدم
برام دعا کنید خدا این قدرمو بهم بده آروم بشم چیو جایگیرین کنم فراموشش کنم لعنتی