اوایل عقد بود که واسه تفریح دونفره زدیم بیرون
رفتیم اطراف یه امامزاده که خیلی دور بود از شهر و طبیعت خوبی داشت،اطرافشم پر از باغ شخصی بادرختهای میوه که درآمد مردم اونجابود...پر از گیاهای خشک وزرد که هم قشنگ بودن و هم....
بعد از یه زیارت چندثانیه ای سریع دنبال یه مکان گشتیم برای به پاکردن آتیش و خوردن یه صبحونه املت
به انتخاب من نشستیم یه نقطه از طبیعت و همسرم آتیشو به پاکرد،خوردیم و تصمیم گرفتیم جمع کنیم تا ناهارو جای دیگه ای تست کنیم...موقع خاموش کردن یه تیکه کوچیک از چوب پرید،ندیدیم کجا که یهو همسرم باخنده ای که جدی نبود گفت عه آتیش پخش شد یه قسمت دیگه...