2777
2789
عنوان

از معجزه بگیم؟

275 بازدید | 44 پست

نمیپرسم اعتقاد دارین یانه،چون معجزه وجود داره،میپرسم تاحالا تو زندگیتون دیدین؟

بیاین از معجزه های زندگیمون بگیم یکم حال دلمون خوب شه، یکم بین اینهمه تاپیک غصه دار قرص شه دلمون به دستی که زمینی نیست به کمکی که دنیایی نیست

اولیشم خودم‌میگم


نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

۳۴ هفته همه دکترا گفتن بچتتو شکمت مرده حتی سونو ضربان قلب نداشت قبل این ک برم اتاق عمل  دکترا همص مشاوره میدادن بهم و میگفتن اروم باش اشکال نداره سنی نداری و من میگفتم اینا چی میگن حای گوشم نمیکردم فقط گفتم خدایا من میدونم  بچم تو بهم سلامت میدی همونم شد دختر من صحیح و سالم بود 


معجزه های من درراهن انشاءالله امسال 3تاشون باهم اجابت میشن به بهترین شکل وتاااخر عمرم توارامشم خوشبختم وشاد.وزندگیمم روزبه روز شیرین شیرین تر میشه

اما معجزه توگذشته..با مامانم رفتیم امام رضا.یهویی مریض شد سرگیجه قندش رفت بالا و.....بدنم یخ میشد خودش فکرکرد دورازجون اخرشه و....مردم زنده شدم.دخیل بستم به امام رضا که مامانم حالش خوب بشه شرمنده نشم اوردمش زیارت...خداروشکر خدا وامام رضا صدامو شنیدن.دیگه انسولین بهش زدن وسرم امپول قندش اومد پایین وسرگیجه ازبین رفت...قربون امام رضا برم که مهمانشو شرمنده نکرد.یه بارم توکربلا بازیه اتفاقی برای مامانم افتاد وروبروی حرم امام حسین برطرف شد...خداروشکر

همینکه عزیزامون نفس میکشن خودش معجزس.اما انقد چشمامون کوره که اینا رو نمیبینیم..همین بینایی چشم.بدن سام.خونه غذا که خیلیا ارزوشونه

خدایاااا کمکم کن زندگی آیندم رو به خوبی بسازم

اوایل عقد بود که واسه تفریح دونفره زدیم بیرون

رفتیم اطراف یه امامزاده که خیلی دور بود از شهر و طبیعت خوبی داشت،اطرافشم پر از باغ شخصی بادرختهای میوه که درآمد مردم اونجابود...پر از گیاهای خشک وزرد که هم قشنگ بودن و هم....

بعد از یه زیارت چندثانیه ای سریع دنبال یه مکان گشتیم برای به پاکردن آتیش و خوردن یه صبحونه املت

به انتخاب من نشستیم یه نقطه از طبیعت و همسرم آتیشو به پاکرد،خوردیم و تصمیم گرفتیم جمع کنیم تا ناهارو جای دیگه ای تست کنیم...موقع خاموش کردن یه تیکه کوچیک از چوب پرید،ندیدیم کجا که یهو همسرم باخنده ای که جدی نبود گفت عه آتیش پخش شد یه قسمت دیگه...

دوتابطری آب فقط همرامون بود که تازه نصفشم یخ بود،شروع کردم به خاموش کردن اون یه تیکه باآب.همسرم یکم ترس به چهرش افتاد، چندثانیه گذشته بود که دیدیم یه مسیری از علف های هرز و خشک قرمزه و آتیش داره راه خودشو ادامه میده به سمت باغها

به تبو تاب افتادیم،خوش بینانه ترین حالت این بود نسوزیم و کسی نسوزه نه اینکه آتیش خاموش بشه... با توجه به تجربه همسرم این اتفاق غیرممکن ترین اتفاق تفریحات ما بود....

بلند صدام زد آتیش آتیش داره میره سمت باغ

هنگ کردیم اصلا نمیتونستیم تصمیم بگیریم اصلا فکری نمیومد به سرمون ....

ی دفه داشتم تو استخر غرق میشدم تنها بودم فشارم افتاده بود. اگه میوفتادم قطعا میمردم ی دفه ک نیرویی هلم داد بالا پاشدم فرار کردم فقط

هروقت سعی میکنم لبخندبزنم احساس میکنم به آنچه در وجودم است خیانت میکنم🥀

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز