من تقریبا چهارپنج روز پیش باخونواده شوهرم یه بگو مگو داشتم..الان ک بهش فکرمیکنم میبینم یا این ک اونها صدرصد مقصرن ولی تند رفتم..خیلی ناراحتم..باسیاست و حرف و دعوا به حرفم گوش نمیدادن دیکه مغزم رد داده بود...
اصن براش مهم نیست زنگمیژنه جواب ندم تویکوچه انقد صدا میزنهههه تا من از رومیرم...
ببین این عین پدرشوهر منه
وای
تقدیر به خودتون واگذار میکنم...اما یه حرفی هست...مولانا میگه که؟شما پشت سرمن حرف میزنید..غیبت میکنید ..ونمیتونید حرفاتون رو به خودم بگید از عاجزی مثل من می ترسید ...اما ازخدا نمیترسید .هر کسی ک از خدا نمیترسه من به خدا میسپارم....
بخدا راس میگی خاهر دبوونه م کردن..حالا باید تا تابستون صبرکنم ببینم خونه مون فروش میره..خیلی استرس د ...
ولکن ببین
یبار خواهر شوهر مادرشوهرم سر ظرف شستن بحث میکردن مادرشوهرم هی چپ چپ بمن نگاهم میکرد .رفتم گفتم چیه دعوا میکنین امروز یکیتون بشوره فردا هم یکیتون
بشوخی خیلی حرص میدادم بهشون
تقدیر به خودتون واگذار میکنم...اما یه حرفی هست...مولانا میگه که؟شما پشت سرمن حرف میزنید..غیبت میکنید ..ونمیتونید حرفاتون رو به خودم بگید از عاجزی مثل من می ترسید ...اما ازخدا نمیترسید .هر کسی ک از خدا نمیترسه من به خدا میسپارم....