چند سال پیش یکی از فامیلا دور و همسنم ازم خوشش اومد و باهم حرف زدیم و قشنگ همو شناختیم چون شرایط ازدواج نداشتیم دوتامون بعد ۵سال اومد خواستگاری ک خانوادم چند بارجواب رد دادن ومن خیلی دوران سختیرو گذروندم و بغیر اون نمیدیدم بخاطر شرایط سخت زندگیو و تنهایی ،مغزم خسته شد ی جورایی دیگر مقاومت نکردم و ب خواستگارای دیگم فکر کردم البته بسیار ب سختی و بالجبازی ب این سطح رسیدم بعد با یکی نامزد کردم ک بعد مدتی روشن شد مشکل داره و بهم زدیم الان باز متوجه شدم فامیلمون میخواد بیاد خواستگاری و من نه دیگر توان جنگیدن دارم و نه قدرت تصمیم گرفتن چون بااون همزمان ی خانواده دیگر احتمالا قصد اومدن ب خواستگاریمو دارن ک خانواده میگن اون خوبه از هرجهت ولی من شناختی راجبش ندارم اما اون فامیلمونو میشناسم ماباهم خوب بودیم خانواده بخاطر شغلش ک آزاده و سربازی نرفتنش و اختلافات خانوادگی در گذشته گفتن نه اما الان اگر بیاد من اوکی بدم ممکنه جورشه ،امامن الان چون یکبار شکست خوردم میخوام اونیکه درسته انتخاب کنم خواستگار دیگمم موقیت اجتماعی و تحصیلات بهتره ی جورایی میگن هم سطحمه و دوسه سال ازم بزرگتره ولی شناختی راجبش ندارم اصلا ممکنه ب فامیلمون بخاطر این یکی بگم نه اینبار قابل جبران نیست ودیگر خواستگارم اصن نیاد خواستگاری یا اصن به هم نخوریم البته نظر خانوادرو راجب فامیلمون باز دوباره نمیدونم فقط میدونم از ته ته ته قلبش دوسمداره وتا الان باوجود بدیا پام وایساده ی جورایی دیوانه وار حاضره هرچی بگم انجام بده نمیخوام سرکار گذاشته بشه خدا نکرده ب هرحال تایم زیادی باهم درارتباط بودیم خودشم ولکن نیست والان من تو سن ازدواجم میترسم از دوباره اشتباه کردن یا موقیت مناسب از دست دادن بعد بهم خورد نامزدیم باز ب فکر فامیلون افتادم باخودم گفتم شاید همون خوب بود فامیلمون گیر داده بیاد خواستگاری ی جورایی آمادست ،اما اون یکی خانوادرو فقط شنیدم میان تعریف وتمجیدازش زیاده من واقعیتو نمیدونم ،چ کار کنم از سردرگمی در بیام ؟
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
فقط بگم با دل انتخاب اخرش خانواده ات باهاش زندگی نمی کنن تو زندگی می کنی پس خودت انتخاب کن همین ...
من دیگ معزم خستس دلو عقلم در رقابتن دلم شکسته شد توان جنگیدن ندارم فقط میخوام راهیکه اخرش درسته برم عقلانی بی معرفت نیستم اما به جایی رسیدمکه دلم خیلی کمرنگ شده