بچه ها خسته شدم از زندگی صبح ازخواب بلند شدیم دعوامون شد آقا همیشه خدا سردرد داره صبح بلند شدم انقد خوابم میومد رفتم آب خوردم اومدم دیدم شوهرم اومد خوابید گفتم چی شده گفت سرم درد میکنه بعد من خوابم برد یه ساعت بعدش تلفن زدن خونمون داداشش بود که بیا ماشینتو نمیخوای مامان حالش بده ببریمش دکتر بعد میگه پاشو یه قرصی چیزی بده بهم گفتم توهم که همش سرت درد میکنه کمتر قلیون بکش گفت پاشو یه چی بده بخوریم با لحن بد گفتم با اون اخلاق سگیت بلند شد قاطی کرد لباسشو بپوشه بره گفت من سرم درد میکنه جای این که پاشی یه آب قندی قرصی چیزی بهم بدی اینطوری حرف میزنی و باهم دعوامون شد بعد دیدم راست میگه بد حرف زدم گفتم باشه ببخشید حق باتوئه گفت بس کن تا کی ببخشید ببخشید
خلاصه قرص و اینا بهش دادم دیدم با قهر داره میره منم شروع کردم گریه کردن که اره تو الان برو من تو خونه با حال بد مهم نیستم اومد بغلم کرد بوسم کرد بعدش رفت
ولی من حالم بده نمیتونم از جام بلند بشم فقط گریه میکنم بهش میگم شبا زودتر بیا من کلافه میشم تنهایی بعضی غروبا بیا بریم یه دوری بزنیم میگم برم یه کلاسی چیزی اصلا اهمیت نمیده به خواسته هام منم کلافه شدم تو این زندگی 😭😭😭😭
چیکار کنم خسته ام