اسمش یادم نیست
نگفته بود،شوهرش باز پشیمون شده گریه کرده بغلش کرده گفته بیا نماز بخونیم و فلان
خودشم میگفت رفته پیش شهدای گمنام گریه کرده بنظرم پیش شهید ابراهیم هادی ازش کمک حواسته
ک بعدش شوهرش اینطوری شده
اونم خیلی شوهرش رو دوست داشت بنظرم بهش فرصت داده
ولی شک همیشه همراهش هست