دارم از همسرم جدا میشم ولی دوسش دارم و دلتنگی داره دیوانم میکنه.... هشت ماهه ازش دورم.. روازی اول خیلی داغ بودم فک میکردم زندگی بدون اون راحته ولی پشیمونم.... دلم زندگیم رو میخواد....کی طلاق گرفته؟؟؟ حالت های من طبیعیه یا خل شدم؟
مرداد ماه خیلی التماسش کردم گفتم بیا دنبالم برگردم سرزندگی ولی سر یه سوتفاهم فک کرد با وکیلم براش نق ...
عزیزم زنگ بزن خودت صحبت کن بحث رو عاطفی کن نذار پای بحث مهرو این چیزا بیاد وسط اون ازت قطع امید کرده
اگه اونقدر حقیری که جای بی نام و نشونی مثل اینجا میخوای خودنمایی کنی و تمجید بشنوی . اگر اونقدر زندگیت خرابه که مجبوری اینجا خودتو تخلیه روانی کنی و عقده هات رو به نمایش بذاری .رومن ریپلای نکن بیمار روانی زیاد دیدم تشخیصت برام آسونه . من اینجا یک بی هویتم و ادعایی ندارم هرچی دلت میخواد فکر کن درباره من دفاعی ندارم چون برام فقط سرگرمیه و تو زندگی واقعی چیزی کم ندارم که بخوام اینجا بروز بدم نداشته هام رو. من هستم تا اندازه تجربه خودم کسی رو حمایت عاطفی یا راهنمایی کنم موافقم نیستی که نیستی توهم نظر خودت رو بذار و رد شو .
نمیشد تو هم همراهش بری مغازه پیشش باشی؟ یا اینکه شاگرد بگیره چند ساعتی زودتر بیاد خونه؟
بعد اینکه این اتفاق افتاد گف کاش میومدی پیشم تو مغازه من فک نمیکردم انقد سختت باشه تنها موندی.... همش میگف چی اومد به سر زندگی ما. رندگیمون خوب بود......حالش خیلی بد بود تا مرداد ماه... زنگ میزدم بهش زار میزد پشت گوشی... تصویری دیدمش هیکلش نصف شده بود. همسرم خیلی هیکلی بود ولی وقتی دیدمش از خودم کوچیکتر شده بود... ولی نمیدونم چرا الان سه ماهه انقد ساکته و هی کلری نمیکنه
عزیزم زنگ بزن خودت صحبت کن بحث رو عاطفی کن نذار پای بحث مهرو این چیزا بیاد وسط اون ازت قطع امید کرده
مهرم رو همون موقع گذاشتم اجرا.... ینی هرکاری بقیه میگفتن میکردم فقط واسه اینکه اذیتش کنم... اونم داغون شد شکستمش نابودش کردم بعد حالا خودم افتادم به التماس.... لعنت به من😭😭😭😭بمیرم براش که داغونش کردم... از ترس بابام نمیتونم زنگ بزنم.... کاش میشد خدایا خودت یه معجزه کن
یه سوال، خونه مامان بابات از لحاظ مالی و تفریحی تو رفاهی؟
اصن روم نمیشه به بابام بگم بهم پول بده خودش هرازگاهی خرجی میده بهم ولی میخوام بمیرم اون لحظه... ولی از نظر تفریحی و اینا نه همش تو خونه ام... ینی خونه شوهرم بودم وضعیتم خیلی بهتر بود
حالا ما اخلاق شوهرت نمیدونم چطوره به نطر خودت که میشناسی اگر بری مغازه باهاش صحبت کنی میاد دنبالت بر ...
اوایل فک میکردم پشتمه ولی از یه جا به بعد نمیدونم چی شد جا زد.... رفت به خانوادش گف زنم داره التماس میکنه برم دنبالش... پدرشوهرم تو کوچه و محله جار زد که داره التماس میکنه برش گردونیم ولی ماهم تمیریم دنبالش تا عقلش سرجاش بیاد... خدا لعنت کنه پدرشوهرم رو تمام بدبختیم اون بود.... شوهرم عین چی میترسید از پدرش... اجازه نداشت بی خبر ازش کاری کنه.... تماما زندگیمون تحت تأثیر حرفای پدرشوهرم بود
فقط میخواسم ازتون بپرسم هرکی طلاق میخواد بگیره عین من اینجوریه حالش؟؟؟؟ دلتنگ بیتاب... هرچی میبینم یادش میافتم میشینم گریه میکنم.... پای رفتن تو هونه و جم کردن حهیزیم رو ندارم. میدونم برم تو خونم سکته میکنم... دیشی یه لحظه از حلو مغازش رد شدم مردم ولای به حال روزی که خودش یا اون خونه رو ببینم