میدانم گاهی هیچ نقطهای برای پایان رنجها نیست
و گیر میکنی میان سطری بلاتکلیف و آماسیده از درد
میدانم گاهی بغض و تردیدِ از بهبود ، گلوی امیدواریات را میفشارد
میدانم گاهی عمیقاً غمگین میشوی از اینکه دلخوشیها راه رسیدن به تو را گم کردهاند
اما دلزده و نا امید نباش ، صبر کن ، اوضاع درست میشود
باور کن هیچ سطری بدون نقطه نمیماند
گاهی چند ویرگول و مکث ، برای رسیدن به پایان سطر ، الزامی است
باید تحمل کنی ، باید یادبگیری لابهلای پاراگرافهای درد ، بارها مکث کنی ، نفس عمیق بکشی و آرامتر شوی تا خودت را به پایان دردها برسانی
باید اجازه بدهی درد در همان پاراگراف کوتاه یا بلندی که هست ، حق مطلب را ادا کند ، حرفش را بزند ، درسش را بدهد و صحنه را ترک کند
آنوقت پاراگراف بعدی متعلق به توست ، همان نقطه و سرِ خط با صدای بلند ، همان پاراگراف خالی از درد همان روزهای خوبی که در انتظارشان بودی
روزهای خوب ، پاداش مکث و صبوری و خویشتنداری توست ، نباید درد را با خود همراه کنی در هر لحظه زندگی ات
پس « ای دل ، به سردمهریِ دوران ، صبور باش