من با دوبچه جدا شدم همسرم بدبینی شدید داشت طوریکه اصلا تنها حق جایی رفتن نداشتم کلا توخونه زندان از اون طرف به شدت خائن بوذ بعد جدایی فورا رفتم سرکار خونه سازمانی گرفتم یه زندگی کاملا آزادانه با یه دوست پسر که عالیه البته فعلا قصد ازدواج نداریم اما نمیدونم چه مرگمه چرا ناراحتم هر جا از طلاقم حرف پیش میاد کلا میمیرم از خجالت تا دیروز روحیه م بهتر بود اما دیروز تو نمایشگاه یکهو دیدمش که هر دو به خاطر کارمون اونجا غرفه داشتیم از طرف اداراتمون غرفه یک روزه حالا کامل نمیتونم توضیح بدم غرفه هامون برعکس کنار هم افتاده بود از دیروزه کلا بهم ریختم نه به خاطر اینکه دوستش داشته باشم نه. به خاطر مشکلات جدایی مثل حرف مردم و اینجور چیزا بچه ها هم پیش خودمم اون بعضی وقتا برای دیدن میبره