سلام سلام بیاید یه چیز جنجالی بگم
(دوستم ۷ سال پیش نامزد کرد اما بعد از ۳ ماه جداشد پسره و مادرش خیلی اذییتش میکردن و تو این ۶ ماه کارش گریه بود مادر پسره خیلی عوضی بوده پسره هم دروغ گفته بوده من شغلم فلانه و ماشین دارم و خوب که عقد کردن گفته ولی تلاش میکنم فراهم کنم و فلان ...
۶ ماه عقدش مونده بود
اینطور که رفیقم میگفت حتی یه جفت جورابم نخریدن براش و حتی خرج و کرایه راهارو دختره میداده و .. اینا مجازی دوست شده بودن
منم یه چیزایی میدونستم از دوستیشون که یهو گفت قراره ازدواج کنیم .
با دوستم بیرون بودیم گفتیم خندیدیم
یهو گوشیش زنگ خورد و بعد صحبت همش تو فکر بود و ناراحت ، گفتم حتما تلفن خصوصی بوده چیزی نمیگه اما خودش گفت که خواهر بزرگش زنگ زده بهش ، گفته فلانی زنگ زده مثه اینکه شماره خواهره رو داشتن که ما فریبا رو میخوایم و پسره گفته من ماشین خریدم و کاردارم و براش بهترین خونه رو جدا از مادرم میگیرم ..
قدرشو میدونم و پسره خیلی اصرار کرده به خواهر دوستم و شوهرش که لطفا با پدرمادر فریبا و خودش صحبت کنید ، قبول کنن دوباره ازدواج کنیم و من دوسش دارم ودارم دیوونه میشم
و بعد خواهرش اینا گفتن خیلی اذیتش کردین
فک نکنم قبول کنن و فلان
بعد مادره حرف زده خواهر دوستمم زنگ زده به فریبا که ناراحت نشی اینو میگم ولی فلانیا اینجور گفتن و ...
و گفته فرببا فک کن شاید واقعا زندگی خوبی بسازه برات من بهش گفتم نه .
دوستم نباید قبول کنه و گفتم بگو بهشون بگه ازدواج کردی و به خواهرت بگو دیگه حق نداره خبرشونو بده بهت و ناراحتت کنن
نظرشما چیه ؟
فریبا چکارکنه ؟
چنین تجربه ای داشتین ؟
دوستم ۲۶سالس .