نمیتونم کامل بگم مفصله...
اما شرح حالم:دختری که زبون دراز و نترسه و مغرور اما مجبوره موش بشه جلو بعضیا تا ابروش پیش کسی که عاشقشه و خانوادش نره نترس بازیاش کار داده دستش و حالا راه افتاده داره دونه دونه همرو اوکی میکنه...ماجرایی که به من هیچ ربطی نداشت گناه من فقط مهم بودنم بود به چشم دشمنای بهترین دوستم اومدم اونا میدونستن من نقطه ضعفشم...خداروشکر شوهر دوستم کمک کرد اما اونا خودشونم تو همین دردسرن...میشه واسمون دعا کنی؟