اقا من ی خاطره یادم اومد
من پارسال ی خاستکار داشتم چون هیچ شناختی ازش نداشتم قرار شد ی مدت باهم اشنا بشیم
بعد این خیلیییییی مهربون بود
بامحبت زبونی
تند تند زنگ پیام پیگیری شاغلم بود وضع مالیش معمولی بود
آآآما
یبار ساعت ۷یا۸ غروب بود رفتیم ی سفره خونه مانند من گفتم مراعات جیبشو کنم غذا سفارش ندم
گفتم من سین زمینی سرخ شده میخام
گفت نه سیب زمینی مفید نیس
بستنی بگیر
😕😑😑 تا ساعت ۹ گشنه و تشنه بدون غذا منو برگردوند خونه
رسیدیم خونه بهش گفتم من برم شام بخورم گف واییییی من خودم خورده بودم فک کردم توام خوردی