در حال جدایی هستم و خونه پدرم هستم تا کارهای قانونی طلاق انجام بشه.دیروز بعد از یکماه داخل بوتیک خواهرش دیدمش. من بیرون بوتیک بودم
فقط من اون رو دیدم. دیدم لاغر تر شده کمی زیرچشماش گود رفته و عین بدبختا آویزون خواهرش بود از بیکاری.خواهرش هم انگار حوصلشو نداشت و رابطشون خیلی عادی و مسخره بود.
خیلی ناراحت شدم. چون تو همه مدتی که باهاش بودم از اول تا آخر همش دوست داشت با اونا باشه و به خواهراش خیلی بیشتر از من بها میداد و اصلا هوای منو نداشت. به اونا عشقم و همه کسم میگفت به من نه. نمیدونید چقدر فیلم بازی میکرد جلوی من که بگه من عاشق خانوادم هستم در صورتی که دوست داشتنش خیلی معمولی بود و فقط وابسته اونا بود چون بدون حمایت اونا خودشو تنها حس میکرد. خانوادش بارها تهدیدم کردن که باید با ما قاطی بشی و همش میخواستن در رفت و آمد افراطی باشیم که من از توانم خارج بود. و خانوادش گفتن جهیزیت رو جمع کن برو ما این زندگی رو نمیخوایم.
از کجا بگم براتون که چقـــــدر به بچشون حس مالکیت داشتن و اصلا نمیتونستن منو ببینن و چقدر حسودی میکردن به مو و هیکل و شخصیت و فرهنگ من که متاسفانه همش باعث شد زندگیم از هم بپاشه. بماند مشکلات خود همسرم.
امـــــا دیروز که دیدمش گفتم نگاه کن خانوادش فقط میخواستن زندگی من رو خراب کنن. پس چرا الان که 24 ساعته پیش خانوادشه اونجور که باید خوشحال نیست چرا خواهرش مثل وقتی من بودم رفتار عشقولانه باهاش نداره...
فقط زندگی منو با شو بازی کردن الکیشون خراب کردن😔