2777
2789
عنوان

در حال جداییم...

431 بازدید | 21 پست

در حال جدایی هستم و خونه پدرم هستم تا کارهای قانونی طلاق انجام بشه.دیروز بعد از یکماه داخل بوتیک خواهرش دیدمش. من بیرون بوتیک بودم

فقط من اون رو دیدم. دیدم لاغر تر شده کمی زیرچشماش گود رفته و عین بدبختا آویزون خواهرش بود از بیکاری.خواهرش هم انگار حوصلشو نداشت و رابطشون خیلی عادی و مسخره بود. 

خیلی ناراحت شدم. چون تو همه مدتی که باهاش بودم از اول تا آخر همش دوست داشت با اونا باشه و به خواهراش خیلی بیشتر از من بها میداد و اصلا هوای منو نداشت. به اونا عشقم و همه کسم میگفت به من نه. نمیدونید چقدر فیلم بازی میکرد جلوی من که بگه من عاشق خانوادم هستم در صورتی که دوست داشتنش خیلی معمولی بود و فقط وابسته اونا بود چون بدون حمایت اونا خودشو تنها حس میکرد. خانوادش بارها تهدیدم کردن که باید با ما قاطی بشی و همش میخواستن در رفت و آمد افراطی باشیم که من از توانم خارج بود. و خانوادش گفتن جهیزیت رو جمع کن برو ما این زندگی رو نمیخوایم. 

از کجا بگم براتون که چقـــــدر به بچشون حس مالکیت داشتن و اصلا نمیتونستن منو ببینن و چقدر حسودی میکردن به مو و هیکل و شخصیت و فرهنگ من که متاسفانه همش باعث شد زندگیم از هم بپاشه. بماند مشکلات خود همسرم. 

امـــــا دیروز که دیدمش گفتم نگاه کن خانوادش فقط میخواستن زندگی من رو خراب کنن. پس چرا الان که 24 ساعته پیش خانوادشه اونجور که باید خوشحال نیست چرا خواهرش مثل وقتی من بودم رفتار عشقولانه باهاش نداره... 

فقط زندگی منو با شو بازی کردن الکیشون خراب کردن😔

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

بنظرم همینا رو ب شوهرت بگو بعد خواستی جدا شو

من بهتریم اینو قبل از اینکه خودم متوجه بشم ،بهترینم گفته بود😌😂.                                                                   برای همتون آرزوی خوشبختی و حال خوب دارم و امیدوارم کارماش برسه ب خودم خانوادم😍😍😍💪.                  

مشکلات خودتون چی بود ک تصمیم ب طلاق گرفتی .

بااین چیزا گ نمیشه طلاق گرفت

چهل سال بعدجلوی آینه موهایم را شانه کنم..👵روسری آبی ام را بپوشم وآرام آرام بروم توی آشپزخانه..نگاهت کنم و بگویم :دیدی گفتم میان ..لبخند بزنی☺بگویی : چقدر قشنگ شدی😍یاد وقت هایی بیفتم که جوان بودم.👩ناراحت شوم که پیر شده ام 👵..زشت شده ام ..و تو باز بگویی با موهای سفید بیشتر دوستت دارم👵و من مثل هفده  سالگی هایم ذوق کنم😍سر بزنم به قیمه ای که برای بچه هایمان پخته ام ..🍲بعد تو از نوه ی آخرمان بگویی.بگویی این فسقلی عجیب شبیه تو شده..من برایت چای بریزم.☕بچه هایمان بیایند.مدام بگویم :قند نخور آقا.چایی داغ نخور .. بذار سرد شه..تو لبخند بزنی☺من مثل چهل سال پیش شوم و جلوی بچه هایمان سرم را روی شانه ات بگذارم ..💑نوه هایمان را بغل کنیم .👶دخترهایمان سالاد درست کنند و غذا بیاورند ..پسرها سفره بیاورند و بشقاب بچینند..پسر اولمان بگوید :هیچی دستپخت تو نمی شه مامان..عروسمان خودش را برایش لوس کند و بگوید:پس دستپخت من چی ؟!پسرمان نازش را بکشد😍ما از حال خوششان ذوق کنیم ..زیر گوشت بگویم : مرد زندگی بودن را از خودت یاد گرفته.❤باز هم نگاه های مهربانت.👀و باز هم درد زانوهایم یادم برود ..بچه ها بروند خانه هایشان ..ومن از خوشحالی ده بار بمیرم که چهل سال است تو را دارم❤عاشق شادمهرم ب امید روزی ک برم کنسرتش 😍🥰فندوق جانم به زندگیمون خوش اومدی ۱۴۰۲/۱/۱۹ فهمیدم باردارم 😍 دخترم ،دلوینم منو بابات عاشقتیم❤️دخترم 1402/9/2 بدنیا اومد و اونروز برام قشنگترین روز عمرم شد 
نمیدونم چرا اینجوریه مخصوصا اگه بری پیششون از رفتار خواهراشون گله کنی بدتر میچسبن به خواهرشون ثابت ک ...

دقیقا همینطوره متاسفانه

نمیدونی چقدر دلم رو میشکوند وقتی حق باهام بود و اونا خطاکار بودن پشت منو خالی میکرد

همش هم میگفت خواهرم عشق منه نمیزارم کوچیک بشه

حالا خواهراش دو سال ازش کوچیکترن و دو سال از من بزرگتر

عزیزم ناراحت نباش منم دارم جدا میشم بخاطر دخالت های خانواده همسرم بخاطر این ک همسرم همش با خانوادش ب ...

دقیقا منم احساس کردم هیج جایگاهی براش ندارم. دوستم داشت ولی حامی نبود.اخرش خواهرش اومد گفت وسایلتو جمع کن برو. فردا پس فردا هم یه دختر خوشگل و همه چی تمام برای داداشمون میگیریم... 

خیلی ناراحت شدم. از حسادت و حرصش اینو گفتا. چون من خداروشکر از خود تعریف کردن نباشه همه چیم خوبه حتی موقعیتم ولی شوهرم همیشه پشت اونا بود و منو جز خانوادش نمیدید و باهام همش در حال مبارزه بود. اولین تاپیک من با موضوع زن و شوهری رو بخونی مشکل خود شوهرم هم نوشتم

توی یه دقیقه که دیدی چقد‌برداشت کردی از رفتارشون ، لابد خوشن باهمدیگه که کنار هم بودن 

چون میشناسمشون و انقدر همیشه جلوی من لیلی مجنون بازی درمیاوردن که تفاوتش فاحش بود. شوهرمم دیگه باهاش زندگی کردم حالشو نفهمم باید برم... 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز