دلم گرفته
سیسمونی ک برا همه خواهرام دادو ب من نداد و بهم پیغام داد دارم و نمیدم ب خاطر اینک با همسرم لج افتاده بود...خیلی طول نکشید همون مبلغی ک واسه سیسمونیم خرج کردیم رو برادرم ی جورایی ازش قاپید ...فقط دردم اینک کل زندگیم بعد از این قضیه تلخ شد بس ک حرف شنیدم و تنم لرزید با وجود ی بچه توی شکمم ...بابام خیلی هوای بقیه رو داشت ی جوری ک کسی ویار میکرد میرفت هرجور شده براش پیدا میکرد...
بهش رو انداختم و خواهش کردم بهم ی پولی داد برا قرض و خیلی زود ازم پس گرف ک فقط فقط ببره بده برادرم
برا چشم روشنی بچه ام ک دنیا اومده ی مبلغ ناچیزی گذاشت توی پاکت داد بهمون بعدا ک گفتم چرا انقد مامانم کلی شاکی شد و گف از کجا بیاریم اخه ...راست میگف داشتن جمع میکردن پول کرایه داداشمو اضافه کنن بدن...
ی وقتایی ک خونشونم میبینم دایم درمورد برادرم حرف میزنن و چقد دلشون پیششه...
کاش توی همون روزای شیرینم میموندم و ب این قسمت زندگی نمیرسیدم مشکلم پول نیس بخدا دردم از اینک برا کسایی ک باید واقعا دوسم داشته باشن دوست داشتنی نیستم از شوهر ک ی غریبس چ توقعی دارم...شماها بگید راس نمیگم؟!