من با مادر شوهرم زندگی میکنم
مادر مادر شوهرم رفته بود مشهد ما هم دیشب رفتیم زیارت قبولی نشستیم دیدم مادر شوعرم گفت برو چای درست کن منم کردم آوردم گذاشتم جلو شون اخه شما بگین مهمون خودش چای درست میکنه اون از اون گذشت ظرفای شامشونم ازم شوست با اینکه برادرزنش نشسته بود منم گفتم عیبه هیچ نگفتم بعد خونه داداشش مهمون اومده بود گفتن امده پیش مادر مادر شوهرم همه رفتن اونجا مارو جا گذاشتن منو شوهرمم بهمون بر هورد بلند شدیم بدون خداحافظی آمدیم هانه خودمان الان صبح بلند شدم دیدم مادر شوهرم اخماش تو همه منم صبح خیر گفتم جواب نداد گفتم شاید نشنیده هیچ نگفتم
بعد ماشین شوهرم روشن نشد منم شوهرم خونه نبود برادر شوهرم میخاست ببردش گفتم فکر کنم باید بزنیش رو بنزیل تا روشن بشه مادر شوهرم یجوری نگام کرد بعد خاستم در حیاط ببندم دیدم بدون محلی به من اومد بستش از کنارم رد شود شلنگو آورد حیاطو بشوره منم گفتم مامان بده من بشورم یجوری شلنگو از دستم کشید یزره مونده بود با سر برم تو حوظ منم ناراحت شدم از این رفتارش اومدم تو کلی گریه کردم آخه مگه من چیکار کردم گیر این افتادم میخام شوهرم اومد این رفتاروشو بکم دیگه تحمل ندارم پیش این زندگی کنم
کمکم کنید چجوری بهش بگم
🥺🥺🥺🥺🥺🥺