پارت ۳۱
روز بعدش غروب بود مادرم زنگ زد و گفت حال پدرت خوب نیس شوهرم هم اینجا نبود منم زود آژانس گرفتم ورفتم تا درو باز کردم چشماشو به در دوخت هر چی صداش زدم بابا جواب نمیداد فقط نگاه میکرد 😔چقد اون لحظه دردناکه
عموم و برادرم سوارماشینش کردن وبردن بیمارستان اونجا باز بستریش کردن ولی دیگه حرف نمیزد فقط نگاه میکردمادرم روز بعد صبح رفت ملاقاتش قرار بود منم بعد ازظهر برم صبح شوهرم مادرم برد همونجا تصویری زنگ زد پدرم دهنش باز بود وفقط استخون و پوست شده بود بهم گفت اینم بابات ببینش کجای این حال دیدنی بود پدرم حتی یک تار سفید مو تو سرش نبود خلاصه بعد ازظهر لباسمو در اوردم که برم ببینمش ولی مامانم گفت که فشارم رفته بالا ونمیتونم برم هر چی اصرار کردم به شوهرم گفت نه بذار فردا بریم اون شب هم یکی از پس عموم هام پیشش بود قرار بود برادرم بره ولی مادرم ترسید از کارش عقب بیفته وپسر عمومو فرستاد نذاشت برادرم بره اون شب خیلی دلم گرفت چون نتونستم برم پیش بابام شب کلی گریه کردم گفتم فردا که بشه شوهرم منو میبره صبح باصدای گوشی بلند شدیم من از بس گریه کرده بودم چشام پف کرده بود شنیدم شوهرم توی اتاق یواش حرف میزنه از اتاق در اومد وگفت بابات حالش خیلی بد شده بهش گفتم کی گفت گفت عمو بیا بریم برسونمت خونه بابات منم بچه ها رو خواب گذاشتم و رفتم نزدیک خونه بابام بهش گفتم بابام چشه بابام مرده تو داری بهم دروغ میگی میگی حالش بده تا رسیدم دیدم مادرم وخواهرم توی حیاط زجه میزدن منم باورم نمیشد درک این حجم از درد رو نداشتم همچیز میتونست با گذر زمان درست بشه حل بشه بجز مرگ منم گریه کردم دو روز مراسم داشتیم روز بعدش به شوهرم گفتم قبل اینکه بابام خاک کنید دوست دارم برم ببینمش پارسال ۱۴ آبان جمعه این اتفاق افتاد تلخ ترین اتفاق زندگیم بود