2777
2789
عنوان

داستان زندگی

| مشاهده متن کامل بحث + 77910 بازدید | 368 پست
۲۹ سال داستان ها تمام طول زندگیم هست

اینقدر سختی کشیدی فکر کردم برای ۴۰ سال پیشه 

امام محمد باقر می فرمایند: وقتی مهدی عج♥️ وارد کوفه می شود،بر فراز منبر قرار می گیرد، سخن آغاز می کند ، در حالی که مردم از شدت شوقِ دیدارش آنچنان می گِریَند که از شدت گریه نمی فهمند امام عج چه می فرمایند.یعنی میشه ما هم اون روز باشیم؟😭 خداوندا شکرت که دیدی قلبم اومده سمتت بهم نشونه دادی 😭 حضرتم امامم مهدی عج آمدن به خواب من 😭😭 شوق و فقط شوق در گفتارشان منو به سمت دیگری از زندگیم کشاند😭😭یادم نمیره قول میدم یادم بمونه تموم حرفاتو 😭😭😭😭                خ

دخترا من تو این چند سال کلی برای مربی و برنامه‌های مختلف هزینه کردم ولی هیچ‌وقت نتیجه‌ای که میخواستم نگرفتم.

یکی از دوستام فیتامین رو معرفی کرد و الان بعد از ۶ ماه واقعاً تغییر رو حس میکنم، حتی اطرافیانم هم متوجه شدن 😅

خوبیش اینه که هم تو خونه میشه تمرین کرد هم باشگاه. گفتم اینجا معرفی کنم شاید به دردتون بخوره ❤️

خب زمانبره بچه هم داره بیچاره نمیرسه برامون تند تند بزاره شماهام لطف کنید وقتی میخونید بخاطر این همه وقتی که میزاره مینویسه لایکش کنید🥰

امام محمد باقر می فرمایند: وقتی مهدی عج♥️ وارد کوفه می شود،بر فراز منبر قرار می گیرد، سخن آغاز می کند ، در حالی که مردم از شدت شوقِ دیدارش آنچنان می گِریَند که از شدت گریه نمی فهمند امام عج چه می فرمایند.یعنی میشه ما هم اون روز باشیم؟😭 خداوندا شکرت که دیدی قلبم اومده سمتت بهم نشونه دادی 😭 حضرتم امامم مهدی عج آمدن به خواب من 😭😭 شوق و فقط شوق در گفتارشان منو به سمت دیگری از زندگیم کشاند😭😭یادم نمیره قول میدم یادم بمونه تموم حرفاتو 😭😭😭😭                خ

میگم هیچ از زندگی خودت باشوهرت نمیگی... آیا باهات مهربون بود ؟ اون روز سر خاک دعوات کردبعد براش توضیح دادی که تو اون حرفارو نزدی؟ 

امام محمد باقر می فرمایند: وقتی مهدی عج♥️ وارد کوفه می شود،بر فراز منبر قرار می گیرد، سخن آغاز می کند ، در حالی که مردم از شدت شوقِ دیدارش آنچنان می گِریَند که از شدت گریه نمی فهمند امام عج چه می فرمایند.یعنی میشه ما هم اون روز باشیم؟😭 خداوندا شکرت که دیدی قلبم اومده سمتت بهم نشونه دادی 😭 حضرتم امامم مهدی عج آمدن به خواب من 😭😭 شوق و فقط شوق در گفتارشان منو به سمت دیگری از زندگیم کشاند😭😭یادم نمیره قول میدم یادم بمونه تموم حرفاتو 😭😭😭😭                خ

میگم هیچ از زندگی خودت باشوهرت نمیگی... آیا باهات مهربون بود ؟ اون روز سر خاک دعوات کردبعد براش توضی ...

توی مراسم ختم مادرشوهرم از کارای شوهر خواهرش خبر داشت کاملا اونو میشناخت ولی خب مردم زیادی اومدن ختم ماترجیح دادیم دعوا نکنیم فقط بابت سو تفاهم که شده معذرت خواهی کردیم

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون
خب زمانبره بچه هم داره بیچاره نمیرسه برامون تند تند بزاره شماهام لطف کنید وقتی میخونید بخاطر این همه ...

همشو از قبل تایپ کردم ولی دوست داشتم که این همه زحمتم هدر نره وخواننده های داستان بیشتر بشن

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون
۱۳ ساعت پیش تاپیک زدی هنوز کامل نذاشتی😑

بله درسته حق با شماس ولی آدم بدشانس توی هیج جا شانس نداره همین دیشب تا تایپک زدم همه برنامه های گوشی بهم ریخت

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

پارت ۳۱

روز بعدش غروب بود مادرم زنگ زد و گفت حال پدرت خوب نیس شوهرم هم اینجا نبود منم زود آژانس گرفتم ورفتم تا درو باز کردم چشماشو به در دوخت هر چی صداش زدم بابا جواب نمیداد فقط نگاه میکرد 😔چقد اون لحظه دردناکه

عموم و برادرم سوارماشینش کردن وبردن بیمارستان اونجا باز بستریش کردن ولی دیگه حرف نمیزد فقط نگاه میکردمادرم روز بعد صبح رفت ملاقاتش قرار بود منم بعد ازظهر برم صبح شوهرم مادرم برد همونجا تصویری زنگ زد پدرم دهنش باز بود وفقط استخون و پوست شده بود بهم گفت اینم بابات ببینش کجای این حال دیدنی بود پدرم حتی یک تار سفید مو تو سرش نبود خلاصه بعد ازظهر لباسمو در اوردم که برم ببینمش ولی مامانم گفت که فشارم رفته بالا ونمیتونم برم هر چی اصرار کردم به شوهرم گفت نه بذار فردا بریم اون شب هم یکی از پس عموم هام پیشش بود قرار بود برادرم بره ولی مادرم ترسید از کارش عقب بیفته وپسر عمومو فرستاد نذاشت برادرم بره اون شب خیلی دلم گرفت چون نتونستم برم پیش بابام شب کلی گریه کردم گفتم فردا که بشه شوهرم منو میبره صبح باصدای گوشی بلند شدیم من از بس گریه کرده بودم چشام پف کرده بود شنیدم شوهرم توی اتاق یواش حرف میزنه از اتاق در اومد وگفت بابات حالش خیلی بد شده بهش گفتم کی گفت گفت عمو بیا بریم برسونمت خونه بابات منم بچه ها رو خواب گذاشتم و رفتم نزدیک خونه بابام بهش گفتم بابام چشه بابام مرده تو داری بهم دروغ میگی میگی حالش بده تا رسیدم دیدم مادرم وخواهرم توی حیاط زجه میزدن منم باورم نمیشد درک این حجم از درد رو نداشتم همچیز میتونست با گذر زمان درست بشه حل بشه بجز مرگ منم گریه کردم دو روز مراسم داشتیم روز بعدش به شوهرم گفتم قبل اینکه بابام خاک کنید دوست دارم برم ببینمش پارسال ۱۴ آبان جمعه این اتفاق افتاد  تلخ ترین اتفاق زندگیم بود

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون
اینقدر سختی کشیدی فکر کردم برای ۴۰ سال پیشه 

خیلی اتفاقات و تفریحات بچگی و دوره نوجوانیمو نگفتم اخر سری بهت میگم دقیق چطوره با امیر آشنا شدم

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

شاید کودکی خیلی زجر کشیدم ولی یروز بزرگ شدم همه ی اون مشکلات حل شد یا روزی از طرف خواهرشوهر مادر شوهر وشوهر خواهرشوهرم حرف توهین شنیدم ولی همه برور خود به خود درست شد ولی مرگ هیچ راه وچاره ای نداره

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

برج ۶ خواهرم سمیه اومده بود خونه بابام قبل مرگ پدرم پدرم بهش گفت بابا من رفتنی ام اگر مرده ام خودتو اذیت نکن راهت دوره نیای این همه راه اذیت بشی 😭

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

پارت ۳۲

حیف که نویسنده ی خوبی نیستم که بتونم که صحنه رو براتون تعریف کنم امیدوارم این صحنه برای هیچ کدوم از شماها اتفاق نیفته پدرم سرد خاموش بود روی سنگ غسالخونه کلمه برای درک گریه و زجه وفراتر از ایناها ندارم فقط زجه میزدم گریه میکردم بابام چشاش هنوز باز بود نمیدونم من توهمی شدم توی اون لحظه که به محض ورود دیدم پدرم پلک زد چشماش باز بود تن بیجون وسردش مثل توی بیمارستان نحیف و لاغر نبود انگار پدرم توی اون روز تازه متولد شده بود ریش و سبیل بابام مرتب تر از همیشه بابا از همه سالهایی که دیدم زیباتر بود لبخند رو لباش بود من چطور تونستم این حجم از درد رو تحمل کنه زشت ترین کارم این بود که افتادم روی پیشونیش و بوسیدمش من که تمام اون سالا هیچ وقت نبوسیدمش حالا اومدم برا جسم بی جونش وبوسه بارونش کردم برای خودم متاسفم پاهاشو بوسیدم بهش گفتم ببخشید بابا خیلی ببخشید گریه کردم زجه زدم گفتم بابام که امروز حالش بهتر از هرروزه چرا میبرین زیر خاک اخه من تازه بیدار شدم دوست داشتم کنار بابام باشم

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2837
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108