2777
2789
عنوان

داستان زندگی

| مشاهده متن کامل بحث + 77910 بازدید | 368 پست

پارت ۲۸

عمه ام تو اون روزا به وسیله ی یکی از فامیلای شوهرم به برادر شوهر خواهرشوهرم معرفی میشه پسره ۳۵ ساله بود عمه ام به ۴۵ سال رسیده بود پدر بزرگم هم فوت کرده بود اون با برادر ناتنیم ومادرش که زمین گیر شده بود زندگی میکرد وقتی معرفیش کردن پسره تا دیدش نخواستش رسمی خواستگاری نکرده بود فقط باهم قرار گذاشته بودن پسره خوشکل بود عمه ام دیگه دست بردار نبود از راهی میخواست زن این پسره بشه بهش وعده خونه وماشین وخرج عروسی حتی بهش گفت اگر منو نخواستی باز برات زن میگیرم🙄 پسره بهش گفت تو ۱۰ سال از من بزرگتری...عمه ام توی اون روزا بمن زنگ میزد والتماس میکرد که با بردارشوهر خواهر شوهرم حرف بزنم بیاد اونو بگیره منم مطمئن بودم که این وصلت سر نمیگیره عمه ام پروتر از این حرفا بود چند بار پسره رو تهدید به خودکشی میکرد هرروز دم خونشون مینشست که کسی بهش ترحم کنه وبیان بگیرنش خونواده ی اونم وضع مالی خوبی نداشتن با شنیدن وعده های عمه ام خام شدن در کنار اینا عمه ام جاهای مختلف میرفت که برای پسره جادو بگیره یروز هم در کمال ناباوری پسره قبول کرد و زود زود توی یروز عقد و عروسی انجام شد وعمه ام بلاخره موفق شد

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

توی اون مدت من از زن برادرم شنیدم که همیشه اتیش روشن میکرد و یه چیزی توش مینداخت وخودشو با دود اتیش بخور میکرد یباری همه که پسره رو دیده بود نمیدونم چی به خوردش داده بود صحت این موضوع رو نمیدونم فقط از زن برادرم شنیدم این حرفا همون زن برادر ناتنیم که باهاش زندگی میکرد

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

وقتی ادرس پسره رو هم گیر اورد همیشه دم خونشون مینشت وهر کس در میومد تهدیدش میکرد که میخوام اینجا خودمو اتیش بزنم وخونواده ی پسره حسابی ترسیده بودن😂

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

پارت ۲۹

توی یه شب وی روز کل خونه ی بابام ترک خورد بد بیاری پشت بدبیاری پدرم گفت زنش منظورش زن برادر کوچیکم قدمش بد بوده دقیقا از روزی که عروسمون شد خیلی اتفاقات افتاد یه از روزا هم گذاشت پدرم همش غصه ی خونه رو میخورد اون بعد نماز صبح سنگ جم میکرد و پشت خونه میرخت یروز طبق معمول هم رفته بود همه خواب بودن صبح ساعت ۷ مادرم زنگ زد گفت بذار شوهرت بیاد باباتو ببره دکتر افتاده پیش در دست و پاش زخم شده حتی یکی از دندونای جلوش از شدت ضربه افتاده 😔 وقتی شوهرم اومد گفت چیزیش نیس ولی بعدها اونو بردن دکتر با امنبولانس برده بودن بیمارستان چون سکته کرده بود وکل بدنش فلج شده بود وزبونش کاملا سنگین شده بود بعد که زنگ میزدم اصلا تعجب کردم که پدرم فلج شده ومن خبر نداشتم وشوهرم میگفت هیچیش نیس روز بعد رفتم ملاقاتش با من به سختی حرف میزد هیچی از حرفاشو نفهمیدم میگفت چرا اومدی نمیخواست اذیت بشم چیزی نخورده بود دهنش باز کردم و سوپ بهش دادم اونم خورد چند روز بستری بود ولی دکترا هیچ کاری نمیکردن فقط فشارش ومیگرفتن فشارش همش بالا بود یروز بردنش سی تی اسکن ولی بابام خیلی تکون میخورد ونتونستن عکس از سرش بگیرن همون لحظه بی هوشش میکنن تا بخواد از هوش بره اونا باز برش میگردن بیمارستان وعکس رو نمیگیرن برادرم خیلی عصبانی شد ومرخصش کرد اومدیمش خونه که خودمون دیگه ببریم متخصص پدرم مثل یه تیکه گوشت شده بود 😔حتی گردنشو نمیگرفت کل بدنش فلج شده بود وزمین گیر شده بود منم هرروز بهش سرمیزدم براش سوپ درست میکردم دلم از وضعیت پدرم خیلی شکسته بود

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

توی این چند سال زندگی پدرم از پسرا ومادرم خیلی سرکوفت میشنید برادرکوچیکم خیلی باهاش گلاویز میشد سر هر هیچ پوچی باهم دعوا داشتن خیلی بهش بی حرمتی میشد از یطرف زن داداشم بزرگه هر مدت قهری میرفت خونه باباش وبچه رو مینداخت رو مادرم خیلی وقتا چون میدید برادرام احترام بابامو نمیذارن خودش هم جرات پیدا کرد که به بابام توهین وحتی بعضی وقتا پدرم رو هل میداد توی دعواها توی اون سال هم کل سرمایه ی بابام رفت باد هم توی یروز یشب کل خونه بابام نشست کرد همه در ودیوارا ترک خورد این همه فشار روحی پشت سرهم مشکلات دیگه ای هم بود که تعریف نمیکنم باعث سکته مغزی بابام شد

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون
عزیزم میشه بگی چ شهری زندگی میکنین؟

نمیتونم بگم میترسم شناسایی بشم

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

پارت ۳۰

همه ی اون روزا رو اشک ریختم دیگه ما هم بردیدمش متخصص براش یه ویلچر تهیه کردیم گذاشتمیش تو ویلچر خواهر بزرگم اون روز خونه بابام بود از من خواست که از بابا عکس بگیرم بابام گردنش کج افتاده بوده بود روی ویلچر دوست نداشتم عکس بگیرم گفتم دوس دارم بابا خوب بشه که ازش یه عکس بگیرم دلم روشن بود  چون حالش کمی بهتر شده بود زبونش بهتر شده بود واضحتر حرف میزد ومیخورد اون روز هم کلی دست وپاشو ماساژ دادم گفت سرم درده سرش رو هم ماساژ دادم یدفه گفت بسه بسه ورفتم بیرون بیصدا اشک میرختم از یطرف مادرم چون پوشکش میکرد همیشه غر میزد وبا این که چند روز نگذشته بود که مرخص شد خیلی غر میزد انگار خسته شده بود منم به شوهرم گفتم کاشکی بابا رو میتونستم بیادم پیش خودم که ازش مواظبت کنم ولی از عهده ی کاراش بر نمیومدم وقتی رفتن دکتر سی تی اسکن گرفت و گفت که خیلی دیر اوردیمش یه لخته توی سرشه چند تا قرص ودارو داد پدرم خیلی پیگیر جواب دکتر بود یروز هم رفتم بابا پوشک پاش نبود فقط مامانم یه شال گذاشته بود منم نتونستم برم پیشش ولی صدا میزد کی اومده بیاد پیشم دیگه شوهرم رفت پیشش حتی به شوهرم گفت من سنگ جم کردم باید پشت خونه بندازی که بیشتر از این ترک نخوره شوهرم بهش گفت باشه زبونش خیلی باز شده بود سراغشو از شوهرم گرفتم گفت امروز بابات حالش خیلی بهتره بهش گفتم یعنی میتونه باز رو پای خودش بایسته گفت اره منم خیلی خوشحال شدم پدرم از ویلچر خیلی خوشش اومده بود چند بار از مامانم خواست بذارتش روی ویلچروتوی حیاط تابش بده

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

پدرم ۶۳ سالش بود توی این همه سالها خیلی زحمت کشیده بود کلی پیر وشکسته شده بود ولی اینو بگم که پدرم حتی یتار موی سفید تو اون سن نداشت همه دندونتش سالم بودن بجز همین که اون روز بخاطر ضربه افتاده بود😔قبلا هم سکته کرده بود و تعادل نداشت ولی کم کم خوب خوب شده این بار دوم که سکته کرد وفلج و زمین گیر شد توی اون سالها هم برای برادرم خونه ساخت همون که زنش زیاد قهر میکرد 

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

بعد از سکته قبلی همه بابام زود از کوره در میرفت زود عصبانی میشد بعد از اون سکته قبلی دیگه هیچوقت سرکار نرفت 

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2836
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز