خانما هستین داستان زندگیمو بذارم تازه گذاشتم ولی گوشیم برنامه هاش بهم رخت ادامه ندادم اگر هستین بذارم از قبل تایپ کردم
https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون
وقتی بردیمش توراه تا بیمارستان که یکساعت با خونه فاصله داشت دخترم خواب بود همش نفسام ونبضشو چک میکردم که ببینم هنوز نفس میکشه بردیمش آژانس پرستار اومد که دخترمو ببینه تا دیدش بچه سر مورو گنده اوردی هیچیش نیس گفتم نمیتونه درست نفس بکشه جلوش بهش شیر دادم نتونست نخوره افتاد به سرفه و باز شیر از بینش زد و داشت خفه میشد که زود بردن رادیولوژی تا از سینه اش عکس بگیرن عفونت کرده و ازش خون گرفتن گفتن باید بستری بشه دیگه کاراشو کردیم بستری شد فضای بیمارستان بشدت دلگیر بود من افسردگی بعد زایمان داشتم خیلی دلگیر وافسرده شده بودم دخترم یه هفته بستری بود همش گریه میکرد من تنها بودم اصلا خواب واستراحت نداشتم بلاخره بعد از یه هفته دخترم مرخص شد مادرم بمن گفت که بیام خونشون استراحت کنم چون خونه ی پدر شوهرم که برم باید کلفتیشون رو بکنم حال هوام بهتر شده بود که برگشتم دخترم هم کم کم بزرگ میشد یروز مهمونی بودیم وقتی برگشتم برادر شوهرم که سه چهار سالش شده بود یه اچار فرانسه دستش بود زود اومد با اون اچار زد به سر زدم و گریه هاش بلند شد اومدم بگیرمش فرار کرد ازپدرشوهرم کتک مفصلی خورد اون شب بعدها که دختر ۸ ماه شد گفت که براتون خونه رهن کردم که برید جدا بشنید ما دیگه اسبابمون که یه کمد وتخت و فرش بود وچند وسیله ضروری گرفتم و از خونه پدر شوهرم رفتیم شوهرم هم کارشو از باباش جدا کرد میوه فروشی داشت بعد ها تونستیم تی ویو لباسشویی وگاز بخریم یکسال توی اون خونه بودیم تازه نفس راحتی کشیده بودم پدرشوهرم هم یا زمین کوچیک ۶۰ متری داشت که برامون یه خونه ساخت یه اتاق وحال پذیرای و اشپزخونه که توی یسال اماده شد منم طلاهامو فروختم و کارای سفید کاری و کاشکاریشو تموم کردیم و بار کردیم دخترم نزدیک ۲ سالش شده بود این مدت که از خونواده ی شوهرم دور شده بودم رفتارشون خیلی بهتر شده بود دخترم ۳سال و چند ماه شده بود که تصمیم گرفتم باز باردار بشم تو این چند سال هم برادرام و خواهرم سمیه ازدواج کرده بود فقط یه داداش کوچیک داشتم که اون هنوز مجرد بود
https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون
از ۶ بیداریم هی کار میکنیم زود زود بزار تموم شه موهامون سفید شد دیگه راستی اینداستانا برای چه س ...
از بچگی تا ۲۹ سالگی خیلی اتفاقات رو ننوشیم چون دوست نداشتم همه رو تعریف کنم
https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون
خیلی دوست داشتم کامل براتون بگم ولی استرس داشتم وزود زود تایپ میکردم چون گوشی بعضی وقتا دست شوهرم بود من دوس نداشتم اینا رو بخونه خیلی از اتفاقات بچگیمو بهش نگفته بودم که بعدها توسرم نزنه
https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون
قبل از اشنایی من با امیر هم خیلی اتفاقات افتاد که تایپ نکردم نخواستم بفهمه بعد همه رو براتون تعریف میکنم چون شوهرم به اینجا دسترسی نداره
https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون
میشه بپرسم چند سالتونه الان و این داستان مال چه سالیه
امام محمد باقر می فرمایند: وقتی مهدی عج♥️ وارد کوفه می شود،بر فراز منبر قرار می گیرد، سخن آغاز می کند ، در حالی که مردم از شدت شوقِ دیدارش آنچنان می گِریَند که از شدت گریه نمی فهمند امام عج چه می فرمایند.یعنی میشه ما هم اون روز باشیم؟😭خداوندا شکرت که دیدی قلبم اومده سمتت بهم نشونه دادی 😭 حضرتم امامم مهدی عج آمدن به خواب من 😭😭 شوق و فقط شوق در گفتارشان منو به سمت دیگری از زندگیم کشاند😭😭یادم نمیره قول میدم یادم بمونه تموم حرفاتو 😭😭😭😭 خ
قبل از اشنایی من با امیر هم خیلی اتفاقات افتاد که تایپ نکردم نخواستم بفهمه بعد همه رو براتون تعریف م ...
ممنون از اینکه اینارو هم نوشتی برامون ... ولی خب اینجا وارد شدن به صفحه خودت نیاز به رمز هست ... اونم نمیتونه وارد این داستانت بشه
امام محمد باقر می فرمایند: وقتی مهدی عج♥️ وارد کوفه می شود،بر فراز منبر قرار می گیرد، سخن آغاز می کند ، در حالی که مردم از شدت شوقِ دیدارش آنچنان می گِریَند که از شدت گریه نمی فهمند امام عج چه می فرمایند.یعنی میشه ما هم اون روز باشیم؟😭خداوندا شکرت که دیدی قلبم اومده سمتت بهم نشونه دادی 😭 حضرتم امامم مهدی عج آمدن به خواب من 😭😭 شوق و فقط شوق در گفتارشان منو به سمت دیگری از زندگیم کشاند😭😭یادم نمیره قول میدم یادم بمونه تموم حرفاتو 😭😭😭😭 خ
«وقتی بچه هستی، مدام از تو میپرسند: «حالا فرض کنیم همهی مردم خودشون رو انداختن توی چاه. تو هم باید این کار رو بکنی؟». وقتی بزرگ میشی ماجرا فرق میکنه. آدمها بهت میگن: آهای. همه دارن میپرن تو چاه. تو چرا نمیپری؟!