پارت ۱۸
منم ترسیدم برگشتم خونه وقتی به مادرشوهرم گفتم اصلا نگام نکرد منم اومدم داخل اتاقم وروی تخت دراز کشیدم بعد ازظهر رفتم دکتر برام سنو نوشت منم با شوهر ومادر شوهرم رفتیم برا سنو مادر شوهرم با خودش یه ملافه ی بزرگ سفید اورد گفت شاید تو راه سقط بشه وقتی رفتم سنو گفت بچه تو شکمت مرده فک کنم ۷ ۸ هفته بود خیلی ناراحت شدم وبرگشتم گفت باید سقط بشه سوار ماشین که شدم شکمم درد گرفت و افتادم به خونریزی اونم ملافه رو گذاشت زیرم پر شده بود رسیدم خونه پیاده شدم فک کنم مادرم وخواهرشوهرم اونجا بودن رفتم مستقیم توی حموم از بس درد داشتم وتکه تکه خون میرفت مثل تیکه های جیگر بزرگ وبعد یه تیکه گوشت سفید که مثل نوزاد کوچیک بود دوتا نقطه چشم و دست و پا داشت مثل همون چیزای که توی تی وی نشون میداد روحیم بعد از اون اتفاق خیلی بهم ریخت و خیلی افسرده شدم همیشه گریه میکردم اینم بگم قبل این اتفاق یه خواب دیدم که وقتی تعبیرش کردم توی کتاب زده بود سقط جنین من باور داشتم که این بچه سقط میشه توی این مدت خیلی فشار روم بود همه میگفتن دیگه عادت میکنی به سقطو نمیتونی بچه رو تو شکم نگه داری منم زیر نظر دکتر بودم خواهرشوهرم باردار بود نزدیک زایمانش مادر شوهر و خواهر شوهر بزرگم اونجا بودن و نازشو میکشیدن و درمورد زایمان و بچه وبچه داری حرف میزدن اون روز دلم خیلی شکست چون من تازه سقط کرده بودم دوسه روز بعدش این اتفاق افتاد من افسرده بودم شاید ناراحت کننده نبود بعد از چند چند وقت خواهرشوهرم زایید ولی متاسفانه بچش فوت کرد