2777
2789
عنوان

داستان زندگی

| مشاهده متن کامل بحث + 75789 بازدید | 368 پست

پارت ۱۸


منم ترسیدم برگشتم خونه وقتی به مادرشوهرم گفتم اصلا نگام نکرد منم اومدم داخل اتاقم وروی تخت دراز کشیدم بعد ازظهر رفتم دکتر برام سنو نوشت منم با شوهر ومادر شوهرم رفتیم برا سنو مادر شوهرم با خودش یه ملافه ی بزرگ سفید اورد گفت شاید تو راه سقط بشه وقتی رفتم سنو گفت بچه تو شکمت مرده فک کنم ۷ ۸ هفته بود خیلی ناراحت شدم وبرگشتم گفت باید سقط بشه سوار ماشین که شدم شکمم درد گرفت و افتادم به خونریزی اونم ملافه رو گذاشت زیرم پر شده بود رسیدم خونه پیاده شدم فک کنم مادرم وخواهرشوهرم اونجا بودن رفتم مستقیم توی حموم از بس درد داشتم وتکه تکه خون میرفت مثل تیکه های جیگر بزرگ وبعد یه تیکه گوشت سفید که مثل نوزاد کوچیک بود دوتا نقطه چشم و دست و پا داشت مثل همون چیزای که توی تی وی نشون میداد روحیم بعد از اون اتفاق خیلی بهم ریخت و خیلی افسرده شدم همیشه گریه میکردم اینم بگم قبل این اتفاق یه خواب دیدم که وقتی تعبیرش کردم توی کتاب زده بود سقط جنین من باور داشتم که این بچه سقط میشه توی این مدت خیلی فشار روم بود همه میگفتن دیگه عادت میکنی به سقطو نمیتونی بچه رو تو شکم نگه داری منم زیر نظر دکتر بودم خواهرشوهرم باردار بود نزدیک زایمانش مادر شوهر و خواهر شوهر بزرگم اونجا بودن و نازشو میکشیدن و درمورد زایمان و بچه وبچه داری حرف میزدن اون روز دلم خیلی شکست چون من تازه سقط کرده بودم دوسه روز بعدش این اتفاق افتاد من افسرده بودم شاید ناراحت کننده نبود بعد از چند چند وقت خواهرشوهرم زایید ولی متاسفانه بچش فوت کرد

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

افراد انلاین رو نگاه کن چند نفر هستن

چطور عزیزم تازه واردم 

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

پارت ۱۹

بعد از فوت بچه من فک کنم باز باردار شده بودم ۶ ماه بعد سقط باز باردار شدم توی این مدت که مادرشوهرم زندگی میکردم خواهر شوهرکوچیکم همیشه اونجا بود در هفته دو سه بار میومد من همش براشون ناهار شام و ظرف و همه ی کارهای خونه رو میکرد من تازه عروس بودم دوسه روز بعد ازدواجم اشپزی میکردم و جلو مادر شوهر و پدرشوهرم وخواهرشوهرم که همیشه اونجا بود میگذاشتم برادر ۲ ساله ی امیر هم ۲۴ ساعت با من بود و اصلا منو ول نمیکرد چون اوایل باهاش بازی میکردم موقع خواب بزور از اتاق میبردمش بیرون خیلی بچه ی فضول وبی تربیتی بود همشیه از سر وکولم بالا میرفت یا لگد میزد منم باردار بودم برای بار دوم خیلی حرص میخوردم یه روز مادر شوهرم گفت اگر دوست داری بچه ی دومت سقط نشه باید برات دعا بگیرم من اصلا به این چیزا اعتقاد نداشتم ولی بخاطر بچه قبول کردم من و شوهرم و مادر شوهرم

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

پارت ۲۰

ومادرم رفتیم وقتی رسیدیم یه اقایی بود مسن که اسم مادر اسم خودمو خواست که برا ما سرکتاب باز کنه من هم بهش گفتم که دعا برا سقط میخوام که بچم نگه داره اونم گفت اول باید برات سرکتاب باز کنم وقتی باز کرد گفت یه خانم سیاه قد کوتاه که صورتش لک داره ازت خیلی کینه داره و برات دعا گرفته داده دست یه خانم قد بلند سفید که تو عروسیتون همش با شما بوده اونجا گذاشتن ومشکلات شما از همون دعاست من اعتقاد ندارم واسه اینچیزا نرفته بودم  ولی این نشونها نشونه های عمم بود زن سفید و قد بلند هم زن دوم برادر ناتنیم بود اشک تو چشام جم شد یواش یواش اشک میرختم که اقا گفت ناراحت نشو وگریه نکن برامون دعا برا بچه درست کرد و گفت بعد یک دورروز آماده میشه وما دیگه رفتیم بعد ازگذشته ماه ها من رفتم سنو مشخص شد دختر دارم خیلی خوشحال شدن که سالمه و خدا هیچ وقت امیدمو ناامید نکرد شوهرم گفت اگر دختر بود من اسم انتخاب میکنم و اگر پسر بود تو انتخاب کن تو این روزا که نزدیک زایمانم بود فک کنم ۷ یا ۸ نه ماهه بودم طبق معمول خواهرشوهرم وشوهرش پلاس بودن منم کلفتیشون رو میکردم خواهر شوهر بزرگم هم اونجا بود همه کارا رو من بود یه دیگ بزرگ پخته بودم که نتونستم بلند کنم به شوهرم گفت دیگ رو ببره توهال که ناهار بخوریم اشپزخونه توی حیاط بود هوا بشدت گرم و طاقت فرسا بود من همه ی اوقاتم توی اشپزخونه میگذروندم پخت پز و ظرف شستن و کلی کارای خونه ....دیگ رو که برداشت شوهر خواهرشوهرم پشت در حال بود شوهرم وقتی باز کرد به شوهر خواهرشوهرم خورد شوهرم کلی گفت که چرا پشت در ایستادین وما دیگه ناهار خوردیم براشون چای دم کردم که بعد ناهار چای بخورن بعد ناهار نشستیم که شوهرم اهنگ گذاشت شوهر خواهرشوهرم هم مداحی گذاشته بود اون به شدت ادا واصول مذهبی بودن رو در میورد ولی فقط ظاهر بود چون من خیلی چیزا رو دیدم وسکوت کردم که رفتاراشون برعکس بود فقط ظاهرش اینجور بود

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

پارت ۲۱

یدفه شوهر خواهر شوهرم بلند شد و پرید رو شوهرم وفش بارونش کرد اصلا دلیلشو نفهمیدم من اومدم جلو که ارومشون کنم خواهر شوهرم وقتی صدا رو شنید زود خودشو رسید وهر چی لایق خودش بود بارمون کرد دلیلش من میدونستم حسادت چشامشون کور کرده بود چون اون بچه اش فوت کرد من بعدش باردار شدم الان دیگه نزدیک زایمانم بود و دیگه طاقت نداشتن اونا خیلی به من توهین کردن من که یکسال کلفت اونا بودم یکسال نیش وکنایه ازشون شنیدم خواهر شوهرم همش زیر گوش مادرش میخوند تا منو دوست نداشته باشه و فتنه بپا میکرد گذشت این روزها ما دیگه باهاشون قهر کردیم ولی اوناهمچنان میومدن ومیرفتن منم توی اتاقم مینشستم چون باهاش قهر بودم شوهرم اون موقع با باباش کار میکرد هیچ درآمدی نداشتیم فقط قسط وخورد وخوراکمون که مشترک با اونا بود رو میداد وقتایی که میومد ناهار یا شام چیزی برای خوردن نداشتم اونا تنهامیخوردن ماگشنه نگاشون میکردیم

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

پارت ۲۲

بعد از کلی انتظار دخترم به دنیا اومد باباش اسمشو نرگس گذاشت با اومدن نرگس همچیز خوب و خوش میگذشت دیگه با خواهرشوهرم اشتی کرده بودیم وحسابی با دخترم سرگرم شده بودم یه ده روز بعد زایمانم من باز کار خونه رو دوش من بودم یک طرف بیخوابی شب ویه طرف کار خونه اشپزخونه هم بیرون بود فاصله داشت با اتاقم ودخترم بعضی وقتا گریه میکرد وصداشو نمیشنیدم یپا تو اتاقم بودم یه پا توی اشپزخونه چند بار دخترم که کلی جیغ وگریه کرده بود مادرشوهرم تو حال خونسرد نشسته بود با اینکه دخترم خیلی گریه میکرد ولی اون هیچ وقت به خودش زحمت نمیداد نه منو صدا کنه نه بچه رو بلند کنه خیلی دلم میشکست بعدداز اون فاصله خواهرشوهرم باز باردار شد دخترم خیلی گریه میکرد دخترم آذر ماه متولد شد هوا سرد بود یه روز صدای خس خس سینه شو شنیدم بینیش هم کیپ شده بود و صرفه میکرد دقیق ۱۵ روزش بود منم بردم دکتر و دارو داد شب که برگشتم دخترم بزور نفس میکشید و وقتی شیر میدادم از شدت سرفه ونفس تنگی از بینش میزد بیرون وبعد گردنشو کج کرد منم ترسیدم شوهرمو بیدار کردم وبردیمش بیمارستان اون لحظه مردم و زنده شدم

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

خانما بقیشو ساعت ۱ میذارم الان باید برم اشپزی کنم

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون
پارت ۲۲ بعد از کلی انتظار دخترم به دنیا اومد باباش اسمشو نرگس گذاشت با اومدن نرگس همچیز خوب و خوش م ...

ای خدا واقعا دلم آتیش گرفت

روز خلقت در دل ما شوق دیدار تو بوداز همان آغاز ما را کم تحمل ساختند🫂 
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792