پارت ۱۴
وقتی رفتم خونشون توی خونه کسی نبود انگار همه رفته بودن شهر فقط اون بود من یواشکی وارد خونشون شدم یه خونه که دوتا اتاق وهال داشت که وضع خونشون از وضع خونه ی ما هم بدتر بود اون یه اتاق ۱۲ متری رو نشونم داد وگفت حاضری با این زندگیتو شروع کنی منم قبول کردم چون خیلی دوستش داشتم بخاطر اون حاضر بودم همه کار کنم اینجا ۱۸ سالم بود پیش دانشگاهی میرفتم یه روز سرکار بودم که زنگ زد میخوام مادرمو بعد ازظهر بفرستم خواستگاری قلبم بوم بوم میکرد من سرکار بودم نزدیک غروب کارمون تعطیل میشد دیگه مجبور شدم به برادر ناتنیم بگم بیاد دنبالم اونم زود قبول کرد من برگشتم خونه حتی لباس برای یه مراسم ساده نداشتم از دوستم قرض گرفتم امیر به من گفت که آرایش نکن چون مادرم خوشش نمیاد منم لباس ساده پوشیدم وکمی ارایش کردم که پیدا نباشه مادرش اومد ومنو پسندیدن بعد از اون شب بله برون بخوبی و خوشی گذشت و بعد از اون رفتم آزمایشگاه که خون بگیرم این آزمایش که واسه ازدواج میگیرن روز بعدش کا جواب گرفتیم گفتن دوتاتون کم خونید باید یک ماه قرص اهن مصرف کنبد باز بیاید آزمایش بعد از یک ماه هم باز رفتیم باز کم خون بودیم دیگه عاقد هم گیر میداد به آزمایش خلاصه رفتیم شهر اونجا عقد کردیم اینم بگم وقتی که برا بار دوم رفتیم باز ازمایش خوب نبود مادرم خیلی ناراحت شد سمیه ۲۰ سالش بود اون هنوز مجرد بود