2777
2789
عنوان

داستان زندگی

| مشاهده متن کامل بحث + 75789 بازدید | 368 پست

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

ایستگامون کردی پ بقیش کو

یادت باشه تو این دنیا هیچ چیزی از هیچ کسی بعید نیست... اگر مادر شدی یادت نره اول تو باید شاد و قوی باشی تا بتونی شاد بزرگش کنی یک بچه از همون روز تولدش نگاهش به خنده های مادرشه نه رنگی بودن اتاقش...     شوهر خدا نیست نون شبت گرو اون نیست پس از سر ناچاری کنارش نمون اگر حرمت گزار نیست .

پارت ۱۴

وقتی رفتم خونشون توی خونه کسی نبود انگار همه رفته بودن شهر فقط اون بود من یواشکی وارد خونشون شدم یه خونه که دوتا اتاق وهال داشت که وضع خونشون از وضع خونه ی ما هم بدتر بود اون یه اتاق ۱۲ متری رو نشونم داد وگفت حاضری با این زندگیتو شروع کنی منم قبول کردم چون خیلی دوستش داشتم بخاطر اون حاضر بودم همه کار کنم اینجا ۱۸ سالم بود پیش دانشگاهی میرفتم یه روز سرکار بودم که زنگ زد میخوام مادرمو بعد ازظهر بفرستم خواستگاری قلبم بوم بوم میکرد من سرکار بودم نزدیک غروب کارمون تعطیل میشد دیگه مجبور شدم به برادر ناتنیم بگم بیاد دنبالم اونم زود قبول کرد من برگشتم خونه حتی لباس برای یه مراسم ساده نداشتم از دوستم قرض گرفتم امیر به من گفت که آرایش نکن چون مادرم خوشش نمیاد منم لباس ساده پوشیدم وکمی ارایش کردم که پیدا نباشه مادرش اومد ومنو پسندیدن بعد از اون شب بله برون بخوبی و خوشی گذشت و بعد از اون رفتم آزمایشگاه که خون بگیرم این آزمایش که واسه ازدواج میگیرن روز بعدش کا جواب گرفتیم گفتن دوتاتون کم خونید باید یک ماه قرص اهن مصرف کنبد باز بیاید آزمایش بعد از یک ماه هم باز رفتیم باز کم خون بودیم دیگه عاقد هم گیر میداد به آزمایش خلاصه رفتیم شهر اونجا عقد کردیم اینم بگم وقتی که برا بار دوم رفتیم باز ازمایش خوب نبود مادرم خیلی ناراحت شد سمیه ۲۰ سالش بود اون هنوز مجرد بود

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

خب

یادت باشه تو این دنیا هیچ چیزی از هیچ کسی بعید نیست... اگر مادر شدی یادت نره اول تو باید شاد و قوی باشی تا بتونی شاد بزرگش کنی یک بچه از همون روز تولدش نگاهش به خنده های مادرشه نه رنگی بودن اتاقش...     شوهر خدا نیست نون شبت گرو اون نیست پس از سر ناچاری کنارش نمون اگر حرمت گزار نیست .

پارت ۱۵

من قبلش عقد کردم مراسم عقد خیلی ساده برگزار شد اون موقع خواهر شوهر کوچیکه یک ماه قبل من عقد کرده بود یسالی از من بزرگتر بود امیر هم یه برادر ۲ ساله داشت دوتا خواهری که یکی ازدواج کرده ودومی که گفتم قبل من عقد کرده بود شوهر خواهرشوهرم همسایه ی خونه بابام بود خونواده ی ما کاملن اونو میشناختیم از همون اول شوهرش مثل زنها دو بهم زنی وحسادت رو شروع کرد وشروع به تخریب من و خوانوادم میکرد😔

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

پارت ۱۶

چون ما همزمان باهم عقد کرده بودیم همیشه خودشون رو با ما مقایسه میکردن تو این مقطع از زندگیم عمه ام خیلی حسادت میکرد ودوست نداشت این وصلت سر بگیره و همه تلاششو میکرد وگفت که این پسره تو رو نمیگیره اخه تو زشتی 🙄با اینکه من خیلی خیلی بهتر از اون بودم همیشه متلک وتیکه می انداخت بعد از عقد دهنش کامل دوخته شد تو اون روزا برادر ناتنیم که دختر عمه ی منو گرفته بود عاشق یه خانمی شده بود و عمه ام تلاش میکرد که دختره رو برای  برادرم بگیره با اینکه زن و ۳ تا پسر داشت وبه عنوان پدر پسر که باید پشت پسرش باشه زیر گوش بابام میخوندن باز برو خواستگاری دختره هم سمج بود والتماس دادشم میکرد واخر این وصلت سر گرفت اون روزا خیلی درگیری بود بین عمه ام بزرگ پدرم و عمه ی که همچنان مجرد بود  وکارش بهم زدن زندگی برادر ناتنیم شده بود عمه ی بزرگم پدرم رو التماس میکرد که هوو سر دخترم نیارید ولی عمه ی مجردم خیلی تلاش میکرد حتی به برادرم گفت که خرج ومخارج عروسی و زندگیت همه با من عمه ام کار نمیکرد ولی عمه ی وسطی که همچنان بچه دار نمیشد همه پول کار که از خورد وخوراکش گذاشته بود میداد عمه مجردم وعمه ام همشون رو به برادر ناتنی وعموم میداد کلی طلا داشتن شرایط رو برای برادر ناتنیم جور کردن و بلاخره ازدواج کرد

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

پارت ۱۷

من هم بعد از چند ماه عروسی کردم زندگیمو توی همون اتاق شروع کردم شوهرم قبلا راضی به ادامه تحصیل من بود ولی بعدها زد زیرش کنکور دادم حقوق اوردم ولی نتونستم هیچ وقت برم عروسی هم خیلی ساده و معمولی بود که ده شب مراسم تموم شد و همه به خونه هاشون رفتن خواهرشوهرم هم ازدواج کرد من با مادر شوهر و پدر شوهر و برادر ۲ ساله ی امیر زندگی میکردم مادرم بهم گفت که قرص بخورم که باردار نشم چون سنم پایین بود ولی وقتی مادرشوهرم قرصا رو دید ناراحت شد گفت نیاید حرف مامانتو گوش میدادی و دیگه نذاشت قرص بخورم بعد ازماه دوم عروسی من باردار شدم خواهرشوهرم هم باردار بود یجوری خوشحال بود که قرار مادر بشم یروز رفتیم خونه ی مادرم برادر امیر که ۲ سالش بود همیشه همراهم بود من اونو بلد کردم و گرمی خون رو حس کردم رفتم دستشویی و دیدم یه لک خونه

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

خانما ۱۴ پارت دیگه مونده براتون ظهر میذارم انگار کسی نیس

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون

خب من وقتی تعریف میکنه همه ساکتن من گفتم حتما دارم برا خودم میگم

https://www.ninisite.com/discussion/topic/9621670/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c?postId=257799985 داستان زندگی منه دوست داشتی بخون
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز