زندگی خوبو نرمالی دارم
خانواده همسرم خیلی ادم های سمی هستن وقتی یه مدت رفت وامد به اجبار مهمونی داریم کاملا سیستم عصبیم بهم میریزه خیلی خاص و متفاوت هستن
سر همین جریانات رفت و امدم باهاشون کمه
اصلا به شوهرم نمیگم که نریم
ولی خودش چون میدونه عذاب میکشم از رفت وامد یکم مراعات میکنه
دوهفته یبار ماهی یبار سع چهار ساعت میریم خونه مادرشوهر و برمیگردیم
حالا یکماهی هست ک شوهرم توی دو تا بحثی ک داشتیم حس کردم ناراحته از این موضوع
چون یکبار بحث یه فردی شد گفتم اخلاقای خواهرت رو داره
گفت دگ همون ماهی یبارم نیا خودم میرم
با دعوا نگفت ولی اینکه به زبون اورد بعنی ناراحته؟
یکبار هم همینطوری خودش گفت دقت کردی انقذ وقت یکبار میریم
بخدا من نمیگم بریم یا نه
هروقت گفته گفتم باشه بریم ولی خب خودش اصراری نداشت
خیلی براش ناراحت شدم همیشه فکر میکردم از ضعیت راضیع
از طرفی رفت. امد باهاشون خیلییییی عذابم میده
به حرف دلم گوش بدم
یا عقلم