انگارتایمِ خاصی داشت،درست در وقت های نیمه شب به سراغم می آمد آن حس تلخ دلتنگی،اسمش تلخ شد برایم از وقتی که نبودنت برایم سخت شد،از وقتی به جای صحبت کردن درباره روزمرگی های بی منطق و ساده ام باتو، باخود حرف زدم
از وقتی که بجای گرفتن دستهایت،خودم دستم راگرفتم،از وقتی به جای خنده های از سر شوق برایت اشک ریختم!
واگرنه دلتنگی برای توشیرین بود...آن هم دلتنگی که در آن طرف خط تو باشی،چقدر میتوانست شیرین و لذت بخش باشد؛
اما دلتنگی شیرین تو،کم کم به رنگ خاکستری درآمدکه هرلحظه مانند گودالی میشد که من را درخودش فرو میکشید،دروغ چرا از خدایم بود در گودالی که خود تو برایم ساخته ایی غرق شوم!
هیچ تلاشی برای بیرون آمدن نکردم،به گمان اینکه درون آن همه خاکستری قرار است به توبرسم،رفتم و رفتنم طول کشید به قدری که دیگر به خاکستری ختم نمیشد به جایی رسیدم که کاملا سیاه بود،سیاه مطلق!
در آنجا خودم راهم گم کردم،نه تورا یافتم و نه خود را!
سالهاست در این گودال مانده ام،دلتنگی شیرینم را تلخ کردی،دنیای رنگارنم راسیاه کردی،و حالا من ماندمو کورسوی امیدی که هنوز در این تن جاریست...!