فراز و نشیب زیادی داشتم وقتی به گذشته فکر میکنم شر و شر اشک میریزم دوست دارم از 17سالگی شروع به نوشتن کنم انقدر واسه ساختن اینده خوب تلاش کردم که فرصت نکردم برای غم ها و مصیبت هام حتی گریه کنم خداروشکر وقتی به گذشته فکر میکنم به الان خودم افتخار میکنم ولی همیشه یه کمبودی توی خودم حس میکنم که فکر میکنم به خاطر اینکه نسبت به غصه ها و سختی زندگیم خنثی رفتار کنم مجبور بودم صبور باشم اشک نریزم قوی باشم تا جایی خودداری میکردم که مادرم بهم میگفت سنگ دلی حالا میخوام هر شب یه قسمتیشو بنویسم تا سبک بشم از غم
حالا شروع میکنم از امشب مینویسم:
یه خانواده پنج نفره بودیم که زندگی کاملا معمولی داشتیم که سال دوم دبیرستان که بودیم پدرم مریض شد و طی نمونه برداری که ازش شد متوجه شدیم پدرم سرطان داره وقتی فهمیدم خیلی روز بدی بود نمیدونستم چه اتفاقی قراره برامون بیفته پدرم مرد هیکلی و قوی بود دلم خوش بود که میتونه از پسش بر بیاد توی دلم میگفتم خوش خیمه اتفاقی نمیفته الکی گریه نکن این شد که حتی نمیزاشتم خانوادم اشکمو ببینن خودمو با روز مرگی سرگرم میکردم بیماری پدرم سه سال طول کشید به مهمان ناخوانده عادت کرده بودیم به شیمی درمانی پرتو درمانی دکتر رفتن انتظار کشیدن واسه جواب آزمایش و...دعا کردن گذشتتت تا روزی که دکتر شیمی درمانی رو قطع کرد و گفت به جای شیمی درمانی از این قرص استفاده کنید