سلام به دوستان عزیزم، امشب خیلی دلم گرفته 😞 میخواستم برام دعا کنید خداوند منو ازین سردرگمی در بیاره و سربلند کنه😔از بچگی حتی ی بارم نذرم قبول نشده یادمه خیلی دعا میکرذم مثلا میگفتم خدایا 5000تومن گندم نذر کبوترای امام رضا(مشهدی هستم) ک معدلم مثلا 19 بشه انقد تو زمینه های مختلف مث داشتن دوچرخه مث دوچرخه دوستم داشتن اسکیت داشتن گیتار رفتن باشگاه ورزشی شفای برادر معلولم تا این اخری قبولی دانشگاه مورد علاقم همین نذرو و نذرای خیلی بزرگ مث پیاده رفتن کربلا مث تا اخر عمر هوای برادر معلولمو داشتن یا کمک ب محروما دعوت دیگران ب نماز اول وقت و... کرده بودم (اخه من از بچگی همیشه تو آمپاس شدید بودم) ک یادمه یروز تو بچگی جلوی پنجره اتاق ب اسمون نگاه کردمو گفتم خدایا ای کاش ی بارم ک شده حاجتمو بدی منم برای کبوترای امام رضا پس اندازمو بدم گندم بخرم اینم شده بود ارزو واسم، بخدا دختر خوبی هستم دروغ نمیگم غیبت نمیکنم اصلا دنبال دوست پسرو این چیزا نیستم ینی هیچ وقت وقتشو نداشتم از 7 سالگیم ی برادر معلول دارم ک الان ک 14 سالشه شخصی ترین کاراشو انجام نمیده دیگ معلول جسمی ذهنیه تنها کاری ک انجام میده راه رفتنو شکستنه ظرفو ظروف و تلویزیونه دیگ حتی دستشویی شم نمیگه و غذا هم تنها نمتونه بخوره و من بعد از مادرم همه کاراشو میکنم اخه ما ی خانواده 8 نفری هستیم مادرم پخت و پزو ب عهده داره با 4تا برادر شلوغ کار ک 3 تاشون کوچیکتر از خودمن و ی خواهر بزرگتر ک زود ازدواج کرد درگیر زندگی خودش بوده و اصلا اعصاب نگهداری از ی بچه معلولو هیچ وقت نداشت و نداره، نمیدونم من از بچگی عاشق خدا بودم شبا انقد با خدا حرف میزدم مخصوصا شبایی ک پرده کنار بود و اسمون دیده میشد اون شبا همش میگفتم ای کاش تا صبح خوابم نبره و با خدا حرف بزنم، بزرگترین و تنها تفریح زندگیم همین بود عشق میکردم وقتی با خدا درد و دل میکردم😍همیشه فکر میکردم اگ خدا حاجتمو نمیده چون انقد منو دوس داره ک نگه میداره ی جای خوب دستمو بگیره اما من اخرین ارزوی دلمو ازش خواستم اونم قبولی دانشگاهم بود ک بازم دستایی ک چن سال ب امید اجابت ب سمت اسمونش بلند بودو خالی برگردوند، خدا همه امیدم بود تنها داراییم همیشه فک میکردم خیلی دوستم داره همیشه ایمان داشتم ب بخشندگی و مهربانیش اما حالا ازش میترسم 😭 حس بچه ای رو دارم ک با صورت سوخته مادرش روبرو میشه و ازش میترسه و با گریه فقط میگ این مادرم نیس، حس میکنم اون خدایی ک همه عمر شکر میکردم ک مسلمونم و کسیو دازم ک ب هر چی بگه باش، میشه😞 و حالا همون خدا جایی منو رها کرد ک فقط یک قدم تا ارزوم فاصله داشتم، دلم خوش بود اگ چ دولت منو منطقه 1 میدونه اما خدا اگاهه ب اینک من با دو برادرم در یک اتاق کوچیک درس میخونم و ن مشاوری دارم ن معلمی و منم ک محروم واقعیم و حالا امروز دوستم بخاطر سهمیه منطقه2 با نمره کمتر از من قبول شد و من تنها بخاطر ی سهمیه منطقه محروم جا موندم برای همیشه😣و الان ساعت 00:37دقیقه کنار برادر معلولم دراز کشیدم و ارزو میکنم یا خداوند در حقم معجزه کنه یا جونمو بگیره ک خسته ام خیلی خسته، دوستان خیلی برام دعا کنیددد، خواهش میکنم 🙏 🙏 🙏 ببخشید خیلیییی طولانی شد🙏🥀