حس میکنم توپم افتاده خونه همسایه و با یه چاقو توی شکمش تحویلم داده حس میکنم اشتباهی تو چاییم نمک ریختم. حس میکنم گلدون مورد علاقه مامانم شکستم حس میکنم دست دراز کردم که سلام کنم چون بچه بودم ندیدن. حس میکنم پام یه پله رو ندیده و ته دلم خالی شده. حس میکنم کل زندگیم خواب میدیدم دارم از ارتفاع میفتم پایین هنوز ب زمین نرسیدم .....
راستش من همیشه غمگین بوده ام اين غمگینی را حتى در عكسهاى دوران كودكيم هم مى بينم، اين اندوه راء اين هميشه آشنا راء من همواره در خود داشته أم. اندوه چنان شباهتى به من دارد كه من توانم آن را به عنوان هويت بر خود نهم.