سلام. یه خاطره از مادرسوهرم یادم اومد گفتم براتون تعریف کنم. من 8 ساله ازدواج کردم. چند سال پیش مادر شوهرم یه روز اومد خونمون و گفت چرا دیروز مادرت اینا اینجا بودن و هیچوقت دخترا منو دعوت نمیکنی. منم دو هفته پیشش کلن همشون رو دعوت کرده بودم. گفتم مادر جون من که همین دو هفته پیش دعوتتون کردم. گفت اونو که پسرم (یعنی شوهر من) خرجشو داد. مرغ و گوشت خرید. یه لحظه شوکه شدم. یعتی توقع داشت من از خونه بابام مرغ و گوشت بیارم دعوتشون کنم. یعنی هنوزم نمیدونم چرا این حرفو زد. بعدم قهر کرد رفت.... 😐😐😐😐😐😐😐😐