وقتی من میخواستم ازدواج کنم ، بابا و مامانم برای اینکه پول خرج نکنن، خیلی اذیتم کردن ، کمک نکردن، آزارم دادن روحی و روانی، نه رفتن تحقیق، خانواده ی شوهرم گفتن یه روز جمع بشیم دوتا خانواده ها باهم آشنا بشن ، گفتن گ..و..ه خوردن، گفتن میایم خواستگاری گفتن گ...و...ه خوردن ،کل مراسم خواستگاری نامزدی آشنایی من یک جلسه شد، اونم همه ی کاراشو خودم کردم ، تو اون جلسه هم بعنوان خانوادم حتی یک کلمه صحبت نکردن! بخدا فقط و فقط بخاطر پول که نگران بودن برا دخترشون که هیچوقت آدم حسابش نمیکردن خرج کنن!!فردای نامزدی بابام به برادرام گفت پنج میلیون بهتون میدم خواهرتونو با پسره فراری بدین ، بعدم به خودم گفت! حاض3ر بود ابروش بره ولی پول خرج نکنه! مامانم گفت ما جهاز نمیدیم رسم نداریم! تمااام کارای عروسیمو خودم کردم ، حتی یه دست قاشق ندادن بعنوان جهاز! یه بارم مامانم با لباس کهنه فرستادم پیش یه آقای نیکوکار! ووووو....همه ی اینا درحالیه که خیلی پولدارن...اونوقت برادرم داره زن میگیره ، این برادرم هم عزیزکردشونه، کل اموال و دارایی بابام در اختیارشه! دخترخانم از یه خانواده ی معمولیه، باباشم بیماریه اعتیاد داره، کلی هم تحقیق کردن و خیلیا گفتن این خانواده به شما نمیخوره ، کلی هم جلسه ی آشنایی گذاشتن، مامانم زنگ میزنه صحبت میکنه، دارن طبفه ی پایین خونشونو تعمیر میکنن برادرم اونجا ساکن شه و اجاره نده! سرمایه دادن، ماشین ، پول ، دیروز برادرم دختره رو برده باغ رو نشون داده که بابام بهش داده، و بهش گفته باغ خودمه، میدونم آخرش اونم از دستمون در میارن با مامانم! خونه رو هم که مامانم میگه ماله این برادرمه ! همه جوره پشتشن!
میخوام تو هیچ مراسمشون شرکت نکنم
خیلی ناراحتم ، گناهم چیه دخترم؟!