یکم میخوام ازخودم بگم،امشب واقعازده به سرم ودلم میخوادازهرطریقی شده خودموخالی کنم.شایدچندشب طول بکشه ک کل جریانوتعریف کنم چون تایم ندارم همین الانم بااینکه خیلی خستم دارم مینویسم تایه کم خالی شم.....
شروع میکنم...
بدون هیچ حرف اضافع ی میریم سراصل مطلب
من عاشق شدم و واردیه رابطه
یک طرفه یاهمون عشق یک طرفه شدم...اونایی ک منوازقدیم میشناسن وهی میگفتن چراکم کارشدم توسایت بدونن ک این بود دلیلش😢
واقعا مثل مرگه..،تاکسی تجربش نکنه نمیفهمه واقعاچه برزخیه عشق یک طرفه(ک امیدوارم هیچکس تجربش نکنه)
من داشتم زندگیمو میکردم...زندگی ک نه
درستش اینه ک بگم داشتم توبدبختی هام دست وپامیزدم...شرایط روحیم روز به روز بدترمیشد وبه سختی داشتم روزامومیگذروندم ...وهمیشه هم ب خودم میگفتم تواین شرایط چقدرخوبه ک نه کسی منو دوست داره نه من کسیودوست دارم،هرچند ک ادمی مثل من مگه دوست داشتن هم داره؟کسی ک خورد وخاکشیر شده
یه بدبخت ک پراز مشکل روحی روانی روکی میتونس دوست داشته باشه؟
خلاصه روزهاهمینطوری میگذشت منم روز به روز داغون ترازدیروزبودمو انقد روم فشاربودک نمیدونستم باید چ خاکی توسرم کنم وته دلمم هی بهم میگفت دیگه نیاز داری یه نفروپیداکنی ک حتی شده واسه یه مدت کوتاه حداقل ازنظراحساسی ساپورتت کنه...منی ک یه زمانی توفامیل به قلب یخی معروف بودم کارم به جایی رسیده بودک به شدت حس کمبود محبت میکردم واین این وضعیتمو بدترمیکرد...البته چندتا رل هم زدم ولی چندهفته نشده باهاشون کات کردم چون باهرکدومشون به یه مشکلی برمیخوردم ودعوامون میشدیا یهوازشون زده میشدم..،،
خلاصه توهمون روزابود ک
یهوخیلی اتفاقی باپسری آشنا شدم ک البته آشنایه دورم بود(درواقع بایکی ازفامیلام رفیق بود)
(راستی اگه یه جاهایش خیلی خلاصه میگم برای اینه ک نمیتونم زیادواردجزئیات بشم چون خیلی از آشناهام وفامیلام کاربریمو میشناسن توسایت)
ک خب ازهمون روزاول بدجوربه دلم نشست،واسه خودم عجیب بودک چطورمنکه انقدر ازپسرا فراری بودم خصوصا پسرای پولدار ودخترباز جلوی این شل میشدم😢
خلاصع متاسفانه باهاش وارد رابطه شدم...رابطه ی ک نمیدونم چ اسمی بایدروش بذارم...ولی نمیشه گفت ک باهاش رل شدم چون به گفته خودش اون هیچوقت هیچ دختری روبه عنوان دوست دخترگردن نمیگرفت...دخترای زیادی دورش بود،کلی داف وشاخ وپولدار مث خودش
ولی واسه من یه جور دیگه بود وبیشتروقت میذاشت ک کاش نمیذاشت وخودشم اینوزیادمیکوبیدتوسرم...
یادمه روزاولی ک داشتیم برای شروع همچین رابطه ی حرف میزدیم اون گفت ک نبایدوابستش بشم وفقط برای عشق وحال ورفع نیازهای هم باشیم ک خب منم همینومیخواستم وبهش اوکی دادم
خلاصه پیشش حس خوبی داشتم،حس امنیت داشتم...خودمم همچین رابطه ی رومیخواستم...ولی گذشت وگذشت ک دیدم بهش علاقمند شدم...
اینجابودک دنیا توسرم خراب شد....