دیشب خاهرشوهرم پسرش و شوهرم خونمون بودن عقدیم من داشتم حرف میزدم یخورده بحث میکردیم با شوهرم صدام رفت بالا خاهر زادش ک هیجده سالشه همچین سر من داد زد داداشمم ناراحت شد گف وقتی شوهرش اینجا نشسته مادرش من اینجام شما حقی نداری دخالت کنی ناراحت شدن ولی برادرم میگ ارزشی برات قاعل نیستن
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
داداشت راست گفته...ن اینکه برات ارزشی قایل نیستن ولی خب بچه ۱۸ساله کجا داد زدن سر زندایی کجا از الان اینجوری پیش برن از فردا کوچیکو بزرگشون مخوان سرت داد بزننو تو حرفت بپرنو....
ولی من خودم با اینجور بحث ها با همسر، جلوی دیگران واقعا راحت نیستم و نمیتونم بپذیرم
بیا بنویسیم مثل درس، مثل مشق، تو کتاب تاریخ فردا... بیا بنویسیم ما هنوز زنده ایم، زیر بار غم ها و دردا .... بیا بنویسیم روزگار قاتل امیده، ولی ما میدونیم شب تار، آخرش سپیده.... جنگ و قهر و تحریم و ستم، این جهان پلشته، کی میدونه غیر خودمون، چی به ما گذشته..... هیشکی توی تاریخ، قد ما خون دل نخورده، واسه یه ذره زندگی اینهمه نمرده .... ته همه این غما، باز ما سربلندیم، یه روزی میاد که با هم دوباره بخندیم .... بماند به یادگار، زمستان ۱۴۰۴