مغزم داره سوت میکشه ، انقدر که افکار مزاحم میاد سراغم
به زندگیم فکر میکنم ، به بیماریه روانی شوهرم که تو اوج جوونی گرفتارش کرده ، وقتی میبینم بخاطر خوردن قرص های اعصاب تعادل حرف زدن ، نگاه کردن ، راه رفتن و کنترل خودشو از دست داده داغون میشم ، وقتی به ده سال پیش فکر میکنم که چقدر زجر و تنهایی و سختی کشیدم ، به اینکه شوهرم و خانوادش بیماریشو از من مخفی کردن ، و بعد برای اینکه چیزی به من نرسه از لحاظ قانونی، تمام داروندارشو گرفتن ، به اینکه مستاجریم ، به اینکه شوهرم دروغ میگه، پنهانکاری میکنه ، به اینکه تو اوج جوونی سالهاس از محبت ، توجه، رابطه ی عاطفی و جنسی محرومم، به اینکه نگرانم بیماری دامن دختر عزیزمو بگیره به لحاظ ژنتیکی ، به روزهای تلخ و سیاه و وحشتناک زندگیم تو خونه ی پدرم ، به آینده ی نامعلوم و به تنهاییم و بی حامی بودنم ، و خیلی چیزای دیگه
فکر که میکنم مغزم سوت میکشه
خیلی سخته برای یه زن
تنهایی و بی کسی خیلی سخته ، اینکه یه زن یه حامی و تکیه گاه نداشته باشه ، خیلی سخته بخدا