من شب اولی ک رسوندنم خوابگاه کلی گریه کردم زنگ زدم بابام برگردن منم ببرن اونم دوازده شب والا از طبقه سوم پرت میکنم خودمو پایین.بیچاره ها برگشتن مدیر خابگاه ی بداخلاقی بود گفت اگ ببرینش دیگ راهش نمیدم.اخر برگشتم خونمون بابام گفت اگ نری درس بخونی دنبال گوسفندات میکنم منم برگشتم خابگاه .دو سه ترم اولم با گریه میخابیدم جگر مامانم اینارو هم خون کرده بودم با گریه هام.تباه بودم ترم هشت ک شدم گریه های دخترای ترم اولیو مسخره میکردم.افتاده بودم اول کاری تو سه بار اتاقمو عوض کردن تا اخت میشدم ترمای قبلی میومدن میگفتن تخت ماست باز ی اتاق دیگ اونجام بعد دو روز آخر سر رفتم تو ی اتاقی ک از شونزده نفر سیزده تاشون سنی بود خیلی سختم بود اوایل