شوهرم دیروز رفیقش زنگ زد گفت بیا مغازه ما با هم بشنیم نهار هم اینجا هست اینجا میخوری بعد ما هنوز صبحانه نخورده بودیم همسرم بهش گفت حالا ببینم چی میشه بزار صبحانه بخورم منم خودمو زدم به خواب
بعد همسرم منو بیدار کرد گفت پاشو صبحانه بخوریم همش دور من میچرخید کلا معلوم بود یه چیزی میخواد بگه بعد این که صبحانه خوردیم یکم بعدش گفت من میرم بیرون منم گفتم منم میام دلم تنگ شده گفت شب میام میریم منم گفتم من الانم دلم گرفته به حرف من گوش نکرد رفت آماده شد رفت از ساعت ۳ رفت تا ۹شب بعد منم آنقدر دلم گرفته این چند ساعت رو همش گریه کردم تازه ساعت ۹ اومده میگه آماده شو بریم بیرون منم گفتم من بیرون نمیرم اونم فقط دوبار گفت چرا نمیری پاشو بریم منم گفتم نمیریم اونم بیخیال دراز کشید رفت تو گوشی من دیگه باهاش حرف نزدم اونم حرف نزد
به نظر شما مقصر منم ؟؟؟
همیشه ۲ و۳ هفته یه بار این اتفاق میوفته دعوا میکنم آخرم منو مقصر میدونه من تو این هیچ کس رو ندارم تنهام
الانم دوباره تازه اومده خونه رفته بود بیرون با رفیقاش
میخوام جامو ازش جدا بندازم نظر شما چیه بندازم یا نه ؟؟؟؟