برادر من از سفر چين يه عالمه چاپستيك اورده بود هر بچه اي اومد خونمون يك حفت داديم رفت فقط يه خورده وسيله تو اشپزخونه شده بود همش مينداختيم اينطرف و اونطرف
ما با همین قاشقم به زور میتونیم غذا بخوریم تو چاپستیک سفارش میدی /:
از ما هیچ چیز باقی نمیماند،جز خاطراتی که در آن دلیل حال خوب آدمی بودیم...دوستم لطفا سوال در مورد کنکور ازم نپرس ولی سوال پزشکی تا جایی که بتونم حتما جواب میدم