تو یه خونه مشترک میبودیم
یه چیز قوی ما رو بهم وصل میکرد
اینطوری همش من دلتنگم من نگرانم من منتظرم ولی اون درگیر کارهاشه درگیر بقیه
دقت کردم این چند وقت اصلا منو نبوسید؛ فکر میکنه فقط بوسیدن یعنی درگیر شدن فقط بوسیدن!!!
دلم میخواد الان تو خونه ای میبودم که مال من و اون و بچمون باشه؛ دختر یا پسر کوچولومون شیطنت کنه، جیغ بکشه، با هم حرف بزنیم و بازی کنیم بعدش از خستگی غش کنیم
من این خستگی رو میخوام
نه خستگی که از سال ها تو جونم مونده
دلم میخواد با بچم بچه بشم با بچم بزرگ بشم با بچم روزها برام یه جور دیگه باشن
خیلی از نداشتن این چیزا ناراحتم
بدتر از اون نگرانشم اینکه چرا نمیاد
اینکه یه موقع بلایی سرش نیاد یا فکر اذیت کردنم نباشه و....
حس میکنم یکی میخواد بچمو ازم بگیره انگار
هیچکی نمیتونه درکم کنه